حکایت من یاغی نیستم

آخوند کاشی و حکایت من یاغی نیستم از آخوند کاشی و روایت های زیبا از آخوند کاشی و داستان های آخوند کاشی و نماز خواندن آخوند کاشی و حکایت زیبا درباره نماز خواندن را در مجله مراحم بخوانید.

حکایت زیبا از آخوند کاشی

روزی مرحوم آخوند کاشی مشغول وضوگرفتن بودند..
که شخصی باعجله  آمد، وضو گرفت و به داخل اتاق رفت و به نماز ایستاد…
با توجه با این که مرحوم کاشی خیلی بادقت وضو می گرفت و همه آداب و ادعیه ی وضو را بجا می آورد؛ قبل از اینکه وضوی آخوند تمام شود، آن شخص نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود…!
به هنگام خروج، با مرحوم کاشی رو به رو شد.
ایشان پرسیدند:

چه کار می کردی؟ ….
 گفت: هیچ.
فرمود: تو هیچ کار نمی کردی!؟

گفت: نه!

آقا فرمود: مگر تو نماز نمی خواندی!؟
 
گفت: نه!

آخوند فرمود: من خودم دیدم
داشتی نماز می خواندی…!

گفت: نه آقا اشتباه دیدید!

سؤال کردند: پس چه کار می کردی؟

گفت: فقط آمده بودم به خدا بگویم
من یاغی نیستم، همین!

این جمله در مرحوم آخوند خیلی تأثیر گذاشت…
تا مدت ها هر وقت از احوال آخوند می پرسیدند،  ایشان با حال خاصی می فرمود:
من یاغی نیستم

خدایا ما خودمون هم می دونیم که عبادتی در شان خدایی تو نکردیم…
نماز و روزه مان اصلاً جایی دستش بند نیست!…
فقط اومدیم بگیم که:                         
خدایا ما یاغی نیستیم….
بنده ایم….
اگه اشتباهی کردیم مال جهلمون بوده…..
لطفا همین جمله را از ما قبول کن.

آخوند کاشی

داستان آخوند کاشی

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: