چهره های جنجالی هفته: از ولنتاین دوستان تا بیمارستان چمران

پرسنل بیمارستان چمران یا (ماهیان لب بسته، هفته)

اتفاق دردناکی که در بیمارستان چمران افتاد، اولین نبود و احتمالا و شوربختانه آخرین نخواهد بود، این میزان از بی اهمیت شمردن جان یک انسان فقط هنگامی اتفاق می افتد که یک ایدئولوژی هدفمند و یک گروه چریکی در میان باشد، وگرنه در هیچ جامعه ای آن هم در روزگار به اصطلاح مدرنیته و انبوه نهاد های کنترل کننده این دست اتفاقات حادث نمی شود، اصلا ماهیت وجودی حکومت ها و ساختارها برای بهبود اوضاع انسان ها است، برای کم کردن آلام و دردها، برای جلوگیری از وقوع اتفاقاتی که به دردهایمان دامن می زند. وگرنه که چه نیاز به این همه سیستم و ساختار که انسان ها در آن قرار بگیرند و در نظم و هدف تلاش کنند، اگر قرار است آلامی کم نشود، رفاهی نیاید که می شود، همه ی این ها را به گوشه ای پرتاب کرد.

یک هفته هفت چهره؛ از فرهاد مجیدی تا کاوه یغمایی

از الزامات غیر قابل انکار که بگذریم، ترس تکرار دوباره ی این اتفاقات جهانی را تصویر می کند که انگار ما ماهیانی هستیم ناچار و در حصر سکنی گزیده در یک تنگ شیشه ای! این اتفاقات حبابی هستند که جلوی چشم ما می ترکند و ما را لحظه ای بهت زده می کنند و بعد در یک حرکت دوار به دور تنگ شیشه ای ما از آن طرف تنگ تا یک چرخش کامل دچار فراموشی می شویم، و بعد بر اثر تکرار انگار دهانمان دیگر از بهت باز نمی شود و نای اعتراض ندارد، ما می چرخیم به دور تنگ، اتفاقات هم دایره وار تکرار می شوند، می چرخیم و تکرار می شوند، می چرخیم و تکرار می شوند … حافظه ی کوتاه مدت؛ سرزمین کم آب و آدم ها و قبیله های پراکنده که فاقد انسجامند..


فرهاد مجیدی یا (فتوشاپ، هفته)

ستاره های چمن وقتی نور می دهند، سکوها روشن می شود و تماشاچی می آید؛ حالا در روزهایی که بازی های داخلی رایگان می شود، بیشتر از پیش جای خالی ستاره های محبوبی چون فرهاد مجیدی به چشم می آید، همان ها که فوجی از تماشاچی را در بی اهمیت ترین بازی ها با نامشان و وجودشان به استادیوم ها می کشاندند. دوران ستاره های فوتبال با پایان دوره ی بازی تمام نمی شود و اتفاقا داستان آن ها  پس از آویزان کردن کفش ها ادامه می یابد. محبوبیت را نمی شود مثل چهار گوشه ی زمین بوسید و کنار گذاشت، مجیدی حداقل در بعد کری های های داخلی یک مهره ی سمپات است و رفتارش تاثیر گذار است، از همین جهت نمی تواند و نباید بی گدار به آب بزند، سخت است مهرت به دل مردم بنشیند و آسانتر است که مهرت برود، ستارگی و محبوبیت نیاز روتینی به اعتبار و وجاهت دارد.

یک هفته هفت چهره؛ از فرهاد مجیدی تا کاوه یغمایی

عابدزاده نمونه ی کامل فوتبالیستی است که می داند، کی و چگونه حرف بزند و ابراز کند، او به غایت از محبوبیتش بهره می برد روزها خبری نداریم و ناگهان با یک عکس از عضلات ورزیده اش تمام خاطرات خوب را پیش رویمان می آورد. مجیدی هم می تواند در سطحی دیگر دلبری کند و از این سرمایه عظیمی که با خود دارد بهره ببرد، او اتفاقا بزنگاه خوبی را هم انتخاب کرده دعوت از هواداران آبی برای همراهی با تیم مظلومی، آن هم زمانی که تیم  رقیب به شدت جایگاه استقلال را تهدید می کند، زمانش مناسب بود و شکلش اما نه! کاش کمی حرفه ای تر عمل می کردید و اینگونه زیر سئوال نمی رفتید، سرمایه ی آبی باید قدر خودش را بیشتر بداند.


کاوه یغمایی یا (نرم و نازک، هفته)

لغو ناگهانی اجرای یغمایی در جشنواره موسیقی فجر به دلیل آن چه که رفت و آمد فرزند کوروش به خارج از کشور خوانده می شود در کنار اعتراضات سیروان خسروی به ماجرای بخشیده شدن سالارعقیلی، حالا سطحی از رفتار کاملا سلیقه ای را در ویترین مدیریت فرهنگی و هنری از نوع ایرانی اش ر ا مقابلمان می گذارد که بی توجه و بی مراقبت رفتار می کند و احتمالا نمی داند و نمی تواند درک کند که عرصه ی هنر حساسیت دو چندان نسبت به دیگر عرصه ها دارد.

یک هفته هفت چهره؛ از فرهاد مجیدی تا کاوه یغمایی

کار خلاقانه هنری فقط در ذهن شکل نمی گیرد، بارها شنیده اید که زایمان هنری با عشق و با تمام تار و پود هنرمند پیوند ناگسستنی دارد؛ این ها نه افاده است و نه کلیشه، هنر تولیدی اقتصاد محور را البته فاکتور بگیرید، مراد از هنر در این مقال شکلی از کار خلاقانه است که روزها و ماه ها ریاضت دارد، رنج دارد و همه ی مصایب را با خودش دارد، چون خالق عاشق دارد، عاشق دلش نازک است، رفتار یهویی و چکشی را بر نمی تابد، عاشق را دیگران شاید به سخره بگیرند و سوژه و رسوای عالم شود، اما دنیای درون او آنقدر وسیع است که خود بیرونی اش را با خود به هر کجا که اجازه ابراز داشته باشد می کشاند، هنرمند نه دریدگی سیاستمدار را دارد و نه بی قیدی ورزشکار را، هنرمند را که خیلی در منگنه بگذاری، جای دیگری ماوایی پیدا می کند و چشم باز می کنیم و سپاه رقیب را پر قدرت تر می یابیم، همان وقت که از هیبت رقیب بهت زده می شویم و دیگر انگ زدن و افشاگری را چه سود؟


نوجوانک متظاهر یا(تناقض، هفته)

آن شعار مرگ بر آمریکا و آن تصویر روی پیراهنی که پیام عاشقانه برای نیویورک داشت را می شود در دو مدل متفاوت بررسی کرد؛ فرض اول آگاهی نوجوان مورد نظر است، او می داند روی پیراهنش شیفتگی رادیکالی نسبت به آمریکا وجود دارد و با وجود این پلاکارد «مرگ بر آمریکا» را روی دست گرفته است، آن ها با تاکتیک لقمان وار هرچه که نسل های قبلی کرده اند نمی کنند و فقط از زندگی کام می گیرند، آن ها در یک راهپیمایی ایدئولوژیک قدم می زنند و با هر گام در صبح یک روز تعطیل لذت کارناوال بازی را می چشند، هم در کارناوال مشارکت می کنند و هم با نظاره به دیگر شرکت کنندگان لذت را دو چندان می کنند، در این فرض یک دلیل محکم برای اثبات است دنیای قدرتمند ارتباطات امروزی سطح سواد انگلیسی همه را بالابرده، نسل های جدیدتر را هم که چه بیشتر، پس او می دانسته و اینگونه رفتار کرده است.

یک هفته هفت چهره؛ از فرهاد مجیدی تا کاوه یغمایی

فرض دوم اما بر نا آگاهی  شکل می گیرد، لباسی بر تن کرده و از خانه بیرون آمده؛ کم توجه و فارغ، با این فرض تناقض به کلی از بین می رود و اعتقاد نوجوان احتمالا همان پلاکارد روی دستش است، او به مرگ تفکر آمریکایی اعتقاد دارد و آمده که این اعتقاد را نشان دهد، از قضا لباسش مناسب حالش نبوده، نمی دانسته و اتفاقا نقطه قوت این فرض، آسان گیری این نسل است. اصلا بعید نیست که آن ها این گونه رفتار کنند؛ چاره کار در این فرض هم جایگزنی الگوهای وطنی و مورد پسند نقش و نگار در عرضه تن پوش است، بگذارید همین فرض را محتمل بدانیم! خیلی آسان تر هضم می شود و طی چند روز با تولید البسه مطلوب (مثل دارا و سارا که جایگزین باربی شد!) درد هم درمان می شود، بله این به روحیه قالب مدیر ایرانی هم بیشتر سازگار است، اصلا فرض اول را فراموش  کنید!!!!


سارا عبدالمالکی یا ( متوسط های ، هفته)

تصادف شدید ملی پوش راگبی بانوان را نمیشد با یک جیب متوسط (با چند جیب اما میشود)جبران کرد، اتفاق مبارکی است هر بار و هر بزنگاهی که طبقه متوسط خود نمایی می کند، گر چه نبود یک جامعه مدنی شاکله دار را یادمان می آورد، اما نشان می دهد چه استعدادی داریم و البته چه طبقه متوسط قدرتمندی داریم که اگر پتانسلیش رها شود؛ کارها می کند. سطحی وسیع تر ازاین کارستان را در قالب دیوار مهربانی دیده ایم که چگونه سیل عظیم مهربانی نهاد های کنترل کننده را هم آچمز کرد و مهربانی روی دیوار ها هم نفوذ کرد.

یک هفته هفت چهره؛ از فرهاد مجیدی تا کاوه یغمایی

این که کلی سلبریتی ورزشی و غیر ورزشی تصمیم به حمایت از یک ورزشکار آسیب دیده بگیرند، فارغ از سطح رویی دلنشینی که دارد، نشان می دهد که توافق و همبستگی اگر در ساختار قرار بگیرد می تواند خلا هر غیبتی را پر کند سلبریتی ها آمدند و ماجرای عبدالمالکی ختم به خیر شد، حال تصور کنید این طبقه متوسط های با انگیزه اگر بستر برایش فراهم باشد و زیر بنایی و آینده نگرانه تر توجیه شود،  آن روز می توانیم دغدغه های گوناگون زیستی و رفاهی را هم پشت سر بگذاریم و البته این دیدگاه متنافر با نگاه های اشتراکی کمونیستی است، اتفاقا برای نیل به چنین هدفی نیاز به یک آزاداندیشی گسترده داریم که بتواند هر نوع، هر شکل، هر نگاه را تحمل کند و حلقه های طبقه متوسطی ها را بهم وصل کند، «متوسط» ها نه بی دردی متفرعن متمکن ها را دارند، نه دردمندی متراکم و عقده وار مستمندان را، آن ها نقطه تعادل هر اجتماع انسانی متعادلند.


ولنتاین دوستان یا (فرصت، هفته)

پر واضح است که «ولنتاین» مال ما نیست، مال ما نیست اما احتمال آن می رود که مال ما هم شود، از آن نبودن تا این شدن نگاه ماست که می تواند تهدید را فرصت کند و یا فرصت را برگ برنده کند، ساختارش را دیگران تعریف کرده اند و می ماند مایی که در این ساختار مورد پسند نیروی جوان چگونه نقش ایفا کنیم، در ظاهر ما بازیگر یک سناریوی وارداتی می شویم، اما با کمی دقت به فعل و انفعالات می توان دریافت که می شود با مال خود کردن این ساختار و نقش آفرینی گسترده،  ساختار را از درون تهی کرد و فقط از آن محبت و عشقی به جا گذاشت.

یک هفته هفت چهره؛ از فرهاد مجیدی تا کاوه یغمایی

می شود نمادهای جایگزین جذاب ساخت و فرآیند های عشق ورزی را ایرانیزه کرد، جامعه ی ما جوان است، در این تبادل گسترده فرهنگی نمی شود برایش خط کش گذاشت و توقع داشت از خط بیرون نزند، جوان ها  به رسم جوانی موج پذیرند و با پذیرندگی بالایی که دارند به راحتی در فرم قرار می گیرند، این پذیرندگی و آن ساختار را با کمی نخبگی فرهنگی که خلط کنیم حال همه ی ما بهتر می شود فقط تفکر و تعریف می خواهد کمی فقط کمی.


صادق هدایت یا (مجسمه، هفته)

ما با هدایت چه کرده ایم؟ افراط در تفسیرگرایی و فلسفه بافی گاهی در گذر زمان نام ها را از خود ذاتی شان تهی می کند، هدایت مثل فروغ، فروغ مثل شاملو تبدیل به نام ها و نشان هایی شده اند که افراد در سطوح گوناگون با چسب به وجودشان الصاق می کنند و اعتبار کسب می کنند هستند گروهی دیگر که در سطحی فرومایه تر همین برچسب داران را نقد می کنند و تراژدی اینجاست که هیچکدام از این دو گروه نمی دانند هدایت که بود. چه می نوشت؟ اصلا چرا اینگونه نوشت و این ها همه بالکل شیفته و مفتون یک سبک زندگی و شاید به عبارتی بهتر سبک مردن شده اند، ما حافظه های جمعی بعد از هدایت بیشترین خیانت را به او کرده ایم گاه آنقدر بالا برده ایم نامش را که سرگیجه گرفته،  گاه آنقدر خفیفش کرده ایم که تهوع قالب شده، هدایت نویسنده را باید در متر نویسندگی سنجید، نه با میزان کافه گردی هایش و یا با گازهای مسموم آن شب کذایی در پاریس.

یک هفته هفت چهره؛ از فرهاد مجیدی تا کاوه یغمایی

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: