انداختن سنگ ریزه درون چاه (حکایت)

انداختن سنگ ریزه درون چاه

انداختن سنگ ریزه درون چاه

انداختن سنگ ریزه درون چاه

شخصی در یکی از مناطق کویری زندگی میکرد.
چاهی داشت پر از آب زلال زندگیش به راحتی میگذشت با وجود اینکه در همچین منطقه ای زندگی میکرد.
بقیه اهالی صحرا به علت کمبود آب همیشه دچار مشکل بودند اما او خیالش راحت بود که یک چاه آب خشک نشدنی دارد.
▼ یک روز به صورت اتفاقی سنگ کوچکی از دستش داخل آب افتاد صدای سقوط سنگریزه برایش دلنشین بود اما میترسید که برای چاه آب مشکلی پیش بیاید.
✱ چند روزی گذشت و دلش برای آن صدا تنگ شد از روی کنجکاوی اینبار خودش سنگ ریزه ای رو داخل چاه انداخت کم کم با صدای چاه انس گرفت و اطمینان داشت با این سنگ ریزه ها چاه به مشکلی بر نمیخورد.
●° مدتی گذشت و کار هر روزه مرد بازی با چاه بود تا اینکه سنگ ریزه های کوچک روی هم تلمبار شدند و چاه بسته شد.
دیگر نه صدایی از چاه شنیده میشد و نه آبی در کار بود.

مطمئن باشید تکرار اشتباهات کوچک و اصرار بر آنها به شکست بزرگی ختم خواهد شد.

گاهی به خاطر لذت های پوچ و بیهوده فرصت ها و شانس های زندگی مان را از دست میدهیم و زمانی که سرمان به سنگ میخورد دیگر پشیمانی برایمان فایده ای ندارد.

ای کاش میتوانستیم مراقب سنگ ریزهای هوس های بیهوده و بی ارزش در زندگی باشیم و از این حکایت ها درس بگیریم.

 

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: