با غربت مهمان کُش تهران چه بگویم؟

 

با این همه میدان و خیابان چه بگویم؟
با غربتِ مهمان کُشِ تهران چه بگویم؟
 
حرفِ دلِ من شعر و سکوت و سخنم، شرم
با این زن پتیاره ی عریان چه بگویم؟
 
از این یقه_آزادیِ میلاد_کراوات
بر اسکلتِ فتحعلی خان چه بگویم؟
 
از بُغضِ فراموشیِ «همّت» به «مدرّس»
از «باکری» خسته به «چمران» چه بگویم؟
 
با دخترکِ فال فروشِ لبِ مترو
یا بیوه زنِ بچّه به دندان چه بگویم؟
 
زن با غمِ شش عائله با من چه بگوید؟
من با شکمِ گُشنه به ایمان چه بگویم؟
 
با او که گُل آورده دم شیشه ی ماشین
از لذّتِ این شُرشُرِ باران چه بگویم؟
 
دامانِ رها، موی پریشان، منِ شاعر
با خشمِ دو مامورِ مسلمان چه بگویم؟
 
تا خرخره شهری به لجن رفته و حالا
ماندم که به یک چاک گریبان چه بگویم!؟

 

با غربت مهمان کُش تهران چه بگویم؟

 مهدى فرجى  / مجله مراحم

loading...

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: