به حرف دلتان گوش کنید…

 

کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم!
باران تندی می‌بارید!
آن روز صبح یک چتر هفت رنگ دسته صورتی خریده بودم!
وقتی به مدرسه رفتم دلم میخواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم!
اما زنگ خورد!
 کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است…
یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت،اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده…
بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم،
اما…آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد…!
این اولین بدهکاری من به دلم بود که
 در خاطرم مانده…
بعد از آن هر روز به اندازه‌ی تک تک ساعت‌های عمرم به دلم بدهکار ماندم…
به بهانه‌ی عقل و منطق از هزار و یک لذت
 چشم پوشیدم…
از ترس آنکه مبادا آنچه دلم میخواهد پشیمانی به بار آورد…
خیلی وقت‌ها سکوت اختیار کردم!
اما حالا بعضی شب‌ها فکر میکنم اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم،
چقدر پشیمانم از کارهایی که به بهانه منطق انجام ندادم !
حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد…

کودکی

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: