تجربیات آزار جنسی زنان در جامعه از زبان یک خبرنگار

فاطمه جمال‌پور
 
فاطمه جمال‌پور: این یکی دو روز خیلی با خودم کلنجار رفتم که این متن را بنویسم یا نه بعد از مدت‌ها نبودن در اینجا، اما بالاخره تصمیم گرفتم بنویسم.خیلی زود‌تر از آنکه فکرش را بکنید تجربه‌اش می‌کنیم ما و اطرافیانمان، سوم دبستان بودم که «م» آمد و گفت که فامیل نزدیکش به بدنش دست می‌زند و او را برحذر می‌دارد که با دیگران درباره‌اش صحبت کند، ما واقعا نمی‌دانستیم چه اتفاقی دارد می‌افتد.
یک روز از روزهای اول دبیرستان وقتی از راه میانبر داشتیم می‌رفتم مرد کوتاه قد (هنوز تصویرش جلوی چشمم است) از من جلو زد و دستش را برد… گفت: هیس، با چنان تحکمی که ما سه نفر حناق گرفتیم. روزی دیگر در بازار کاوه اهواز داشتیم می‌رفتیم؛ جلو‌تر مادر «ب» بود و بعد «ب» و من. پیرمرد دستش را …  ما باز خفه بودیم. «ب» هیچ واکنشی نشان نداد و اصلا به روی هم نیاوردیمیک بعدظهر دیگر مردی در بازار به من و خاله‌ام قیمت داد! خاله داد و بیداد کرد و من هنوز نمی‌دانستم این قیمت دادن برای چه بود. چند روز بعد یکی به دوستانم گفته بود ۲۰ تومنی و ما فکر می‌کردیم منظورش قیمت و هزینه‌ای است که برای ظاهرشان کرده‌اند! اما دیگر خیلی وقت بود که تجربه وحشتناک سوار تاکسی شدن شروع شده بود جمع و جمع و جمع‌تر کردن خودت و دست‌ها و پاهایی که به هر بهانه‌ای مثل پول درآوردن به تو مالیده می‌شد و دعوا و دعوا و خواهش که راه به هیچ جا نمی‌برد. از جایی به بعد با خودم شرط کردم که هیچ‌گاه صندلی عقب ننشینم و اما باز هم بودند راننده تاکسی‌هایی که موقع عوض کردن دنده دستشان دوری ۳۶۰ درجه‌ای می‌خورد تا  لمس کنند.در‌‌ همان سال‌های دبیرستان و کلاس خصوصی «ف» یک روز بعد از کلاس گفت که استاد  پایش را لمس می‌کند و ما باز خفه بودیم.
همان سالهای لیسانس درس روش تحقیق افتادم. استاد گفته بود برگه میان ترمت نیست! در حالی که امتحان میان ترم داده بودم. بین دو ترم بود و دانشگاه خلوت. ما سه نفر دختر را که افتاده بودیم خواسته بود دفترش؛ یکی ساعت ۲ یکی ۴ یکی ۸ شب! قرار گذاشتیم با هم برویم چون چیزهای خوبی درباره‌اش نمی‌گفتند. عصبی شد که چرا اینطور آمدید. این چه وضعش است. شروع کرد شفاهی امتحان را تجدید کردن. هر چه پرسید جواب دادم. گفت: «تو قبول این دوتا رد» بچه‌ها شلوغش کردند آخرش گفت: «هرسه تایتان بروید بعد بیایید». دوتا دانشجوی ارشد داخل دفترش بودند. من نرفتم ماندن و اصرار «من میان ترم داده‌ام، اصلا برگه پایان ترمم را دربیاور و دوباره صحیح کن.» گفت: بیا دم در، رفتم در راهروی خلوت. دستم را گرفت که «دست علی بده که راست می‌گویی»! شروع کرد نوازش کردن دستم. داشتم سکته می‌کردم. گفت حالا بیا تو، برگه را دوباره صحیح کرد! گفت برو قبولی! از آن دو نفر یکی ۲۰ شد و یکی افتاد! من هم با دست علی ۱۰ شدم. درسی که اگر می‌افتادم به خاطرش ارشدم را از دست می‌دادم.ارشد قبول شدم و آمدم تهران. دلتنگ بودم و زیاد خانه می‌رفتم و می‌آمدم، یکبار بلیت هواپیما گیرم نیامد و با اتوبوس رفتم. تنها من مسافر زن بودم و همه مرد. خیالم راحت بود که دوصندلی جلو را گرفته‌ام و امن است. تازه چشم‌هایم گرم شده بود که دستی بازویم را لمس کرد. پریدم و وحشت زده میخ نشستم وسط دو صندلی تا خود صبح، نزدیکی‌های اهواز بودیم که حس کردیم چیزی زیر پا‌هایم را لمس می‌کند، همه‌اش در کسری از ثانیه گذشت بلند شدم و با تمام توانم به صورتش سیلی زدم. اتوبوس ترمز کرد. یکه خورده و عصبی فحش می‌داد. از شدت عصبانیت می‌لرزیدم. ۵۰ ساله بود چه ۵۰ ساله غمباری از پدر من هم بزرگ‌تر بود فکر کنید جای دخترش بودم. راننده فرستادش عقب اتوبوس من را نشاند صندلی شوفر، رسیدیم پیاده شدن منتظر تاکسی اتوبوس دور زد و راننده جلوی پایم ترمز کرد که جایی می‌ری برسونمت! راننده نجات دهنده پیش از آن.یک روز ظهر موقع رفتن به روزنامه و عبور از پل هوایی پسرک لاغر را دیدم که از آن سمت اتوبان دید می‌زد و مسیر را عوض کرد آمد روی پل. موقع عبور از کنارم دستش را به من کشید برگشتم دستش را گرفتم و با ده برابر توان کتکش زدم آنقدر که دستانم درد گرفتند بعد هم با پا رفتم روی عینک ریبنش و داد زدم «آدم شدی حالا گمشو» اما نشد و به محض رسیدنم به پایین پل فحش می‌داد و نعره می‌زد: ج… م…

بعد باز هم همه‌اش درگیر می‌شدم آنقدر که دوستانم می‌گفتند روزی در یکی از این دعوا‌ها جانت را از دست می‌دهی تا آخرین دعوا. داشتم از سرکار برمی گشتم صفحه دیر نهایی شده بود. حدود ۱۰ شب. مردک گولاخ در مسیر همیشگی برچارچوب در خانه‌شان ایستاده بود و تا رد شدم متلک انداخت. داد زدم سرش. ادامه مسیرم را دادم، شاید ۱۰۰ متری پایین‌تر رفته بودم اصلا دیگر حواسم نبود که بر ترک موتور نشسته با چماق کوبید توی گردن و کمرم و در رفت. هنوز دردش را می‌توانم حس کنم. زنگ زدم ۱۱۰ با این خیال خام که آدرس خانه‌شان را دارم پدرش را در می‌آورم. بعد از نیم ساعت آمد نیم ساعتی که از سرما، ترس و عصبانیت می‌لرزیدم آمد. گفت: «خب چرا جوابش را دادیدو…! با نیشخند گفت: شما ناموس ما و کشورید و… خیلی دوست داشتم بگویم من یک آدمم نه ناموس کسی. بعد گفت باید بروی کلانتری فلان شکایت کنی شاهد هم داشته باشی! شاهد ساعت ۱۰ شب در خیابان خلوت. بی‌خیالش شدم فقط دیگر هیچ وقت از آن خیابانی که خلوت بود و سایه و چنار و حس آرامش داشت تا قبل از آن رد نشدم و….. این داستان ادامه دارد.

همه این وقت‌ها فکر می‌کنم این مردان همسر، پدر، برادر زنانی مثل من هستند و چقدر دلگیر است. تازه این‌ها همه و ۱۰ برابر این‌ها جدای از سنگینی نگاه‌هایی است در هرکجا بر بدنمان می‌ماند، فارغ از متلک‌های جنسی مهوع، فارغ از جامعه و اخص زنانی که همواره می‌گویند کرم از خود درخت است.

پ ن: می‌دانم که حالا باز خیلی‌ها می‌گویند سیاه نمایی خبرنگار فلان یا می‌گویند چرا نوشتی اما خیلی وقت است دوست ندارم خفه بمانم، بیایید همه از تجربه‌هایمان بگوییم، حتی اگر آغازکننده‌اش چند زن توریست باشند که چند روزی تجربه زیستی دهشتبار ما را تجربه کرده‌اند.هرچند کنار همه این ها مردان زیادی هستند که اینطور نیستند.

loading...

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: