حال من بد نیست غم کم میخورم

حال من بد نیست غم کم می خورم

 

 

حال من بد نیست غم کم می خورم  … کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند … عشق می ورزم عذابم می دهند

 

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب  …  از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!

خنجری بر قلب بیمارم زدند  …  بی گناهی بودم و دارم زدند

 

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست  …  از غم نامردمی پشتم شکست

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام  …  تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

 

عشق اگر اینست مرتد می شوم  …  خوب اگر اینست من بد می شوم

من نمی گویم،دگر گفتن بس است  …  گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

 

روزگارت باد شیرین! شاد باش  …  دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود  …  قصه هایم را خریداری نبود!!!

 

وای! رسم شهرتان بیداد بود  …  شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد  …  خون من،فرهاد،مجنون می چکد

 

خسته ام از قصه های شوم تان  …  خسته از همدردی مسموم تان

اینهمه خنجر دل کس خون نشد  …  این همه لیلی،کسی مجنون نشد

 

آسمان خالی شد از فریادتان  …  بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام  …  بویی از فرهاد دارد تیشه ام

 

عشق از من دورو پایم لنگ بود  …  قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود  …  تیشه گر افتاد دستم بسته بود

 

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! …  فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! …  هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!

 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت  …  هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست  …  حال من از این و آن پرسیدنیست

 

گاه بر روی زمین زل می زنم  …  گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت  …  یک غزل آمد که حالم را گرفت:

 

” ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم”

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: