حکایت حاکم و هندوانه

حکایت حاکم و هندوانه

حکایات طنز

میگویند حاکمی در سفری با خود هندوانه ای داشت بعد از مدتی حرکت تشنگی توان او را برید لذا هندوانه را از میان دو نیم کرده و نصف آنرا تماما خورد بقیه را در سایه سنگی گذارد و بخود گفت
بگذار بگویند حاکمی از این مکان گذر میکرد و هندوانه ای که برای خود آورده بود نیم اش را خورد و نیمی از آن را برای رعایا گذارد

مدتی رفت و دید تشنگی بسیار آزارش میدهد بهمین دلیل برگشت و
آن نیم دیگر را نیز خورد و پوست هندوانه را در آن جا گذارد و بخود گفت
بگذار بگویند که حاکمی از این مکان میگذشت و هندوانه ای داشت آنرا خورد و پوست آنرا برای حشم رعایا گذارد

ساعتی گذشت و بدلیل گم کردن راه باز بهمان مکان رسید و سخت گرسنه اینبار تمامی پوست باقیمانده از هندوانه را بدندان کشیده
و با خود گفت

بگذار بگویند که از این مکان نه حاکمی آمد و نه گذشت.

loading...

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: