حکایت خواجه خسیس و غلام

حکايت بهلول و غلام

حکایت های زیبا,حکایت های مولوی,حکایات مولوی,حکایت بهلول و مرد شیاد,حکایات آموزنده,سایت حکایت,مجله مراحم,منبع حکایت های زیبا,داستان های کوتاه و اموزنده

از بزرگان عصر، يكي با غلام خود گفت كه از مال خود، پاره‌اي گوشت بستان و از آن طعامي بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام شاد شد. برياني ساخت و پيش او آورد. خواجه خورد و گوشت به غلام سپرد. ديگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتي زعفراني بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام فرمان برد.خواجه زهر مار كرد و گوشت به غلام سپرد. روز ديگر گوشت مضمحل بود و از كار افتاده، گفت: اين گوشت بفروش و مقداري روغن بستان و از آن طعامي بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. گفت: اي خواجه، تو را به‌خدا بگذار من همچنان غلام تو باشم، اما اين گوشت فاسد را آزاد كن!

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: