حکایت ملانصرالدین و درخت گردو

حکایت درخت گردو و ملانصرالدین

حکایت های اموزنده

حکایت درخت گردو و ملانصرالدین

 

روزی ملا به دهکده ای می رفت در بین راه زیر درخت گردوئی به استراحت نشست و در نزدیکی اش بوته کدوئی را دید و ملا به فکر فرو رفت که چگونه کدوی به این بزرگی از بوته کوچکی بوجود می آید و گردوی به این کوچکی از درختی به آن بزرگی ؟
سرش را به آسمان بلند کرد و گفت : خداوندا ! آیا بهتر نبود که کدو را از درخت گردو خلق می کردی و گردو را از بوته کدو ؟
در این حال گردوئی از درخت بر سر ملا افتاد و برق از چشمهایش پرید و سرش را با دو دست گرفت و با ترس از خدا گفت :
پروردگارا ! توبه کردم که بعد از این ؛ در کار الهی دخالت کنم ؛ زیرا هرچه را خلق کرده ای ؛ حکمتی دارد ؛ و اگر جای گردو با کدو عوض شده بود من الآن زنده نبودم

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: