حکایت دعانویس و زن حامله

حکایت دعانویس و زن حامله

حکایت دعانویس و زن حامله حکایت جالب و آموزنده ای است که در این بخش از مجله مراحم برای شما گردآوری نموده ایم که امیدواریم از خواندن آن لذت ببرید.

یک نفر در زمستان وارد دهی شد و توی برف دنبال منزلی می گشت ولی غریب بود و مردم هم غریبه توی خانه‌هاشان راه نمیداند! .

همین‌جور که توی کوچه‌‌های روستا می گشت دید مردم به یک خانه زیاد رفت و آمد می کنند ، از کسی پرسید اینجا چه خبره ؟

گفت زنی حامله درد زایمان دارد و سه روزه پیچ و تاب میخوره و تقلا میکنه ولی نمیزاد! ، ما دنبال دعانویس می گردیم از بخت بد دعانویس هم گیر نمیاریم

مرد تا این حرف را شنید گفت : بابا دعانویس را خدا براتون رسونده ، من بلدم ، هزار جور دعا میدونم!

فورا مرد مسافر را با عزت فراوان وارد کردند و خرش را به طویله بردند ، خودش را هم زیر کرسی نشاندند ، بعد قلم و کاغذ آوردند تا دعا بنویسد ، مرد روی کاغد چیزهایی نوشت و به آنها گفت :

این کاغذ را در آب بشورید و آب آنرا بدهید زائو بخورد . از قضا تا آب دعا را به زائو دادند زائید و بچه صحیح و سالم به دنیا آمد!

از طرفی کلی پول و غذا به او دادند و بعد از چند روز که هوا خوب شد راهیش کردند . بعد از رفتنش یکی از دهاتی ها کاغذ دعا را که کناری گذاشته بودند برداشت و خواند دید نوشته :
خدایا نزار امشب توی کوچه های برفی این ده بخوابم ، من اینجا غریبم…

حکایت دعانویس و زن حامله

حکایت دعانویس و زن حامله

 

 

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: