حکایت شبلی و نانوا

حکایت شبلی و نانوا

 

 شبلی مرد عارفی بود که شاگردان زیادی داشت، و حتی مردم عامه هم مرید او بودند، و آوازه اش همه جا پیچیده بود.

روزی شبلی به شهر دیگری میرود.
اون زمان که عکس و بنر … نبود که همه همدیگر بشناسند.
شبلی میرود به نانوایی، و چون لباس درستی نپوشیده بود نانوا به او نان نداد. شبلی رفت. مردی که آنجا بود، همشهری شبلی بود، به نانوا گفت: این مرد را میشناسی؟
گفت: نه
گفت: این شبلی بود.
نانوا گفت: من از مریدان اویم.
دوید بدنبال شبلی، که آقا من میخواهم با شما باشم، شاگرد شما باشم.
شبلی قبول نکرد.
نانوا گفت اگر قبول کنی من امشب تمام آبادی را شام میدهم.
شبلی قبول کرد. وقتی همه شام خوردند، نانوا گفت: شبلی، من یه سوال دارم…
گفت: بپرس
گفت: دوزخ یعنی چه؟
شبلی جواب داد: دوزخ یعنی اینکه تو برای رضای خدا، یک نان به شبلی ندادی… ولی برای رضایت دل شبلی، یک آبادی را شام دادی. 

loading...

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: