حکایت شیخ اعظم انصاری و مادرش

حکایت شیخ اعظم انصاری و مادرش ، حکایت نگهداری شیخ اعظم انصاری از مادرش ، حکایت زیبا از شیخ اعظم انصاری

حکایت شیخ اعظم انصاری و مادرش

شیخ اعظم انصاری فقیه بزرگ مادرش را تا نزدیک حمام به دوش می گرفت و او را به زن حمامی سپرده می ایستاد تا بعد از پایان کار او را به خانه برگرداند .هرشب به دست بوسی مادر می آمد و صبح با اجازه او از خانه بیرون می رفت .پس از مرگ مادر به شدت می گریست
به او گفتند خدا مادرت را رحمت کند ولی او دیگر دست و پا گیر بود و باعث دردسر شده بود پس هم او راحت شد و هم خودت راحت شدی پس چرا اینقدر گریه میکنی؟
شیخ اعظم انصاری فرمود : گریه ام برای این است که از نعمت بسیار مهمی چون خدمت به مادر محروم شدم.

داستان زیبا درباره مادر

حکایت شیخ اعظم انصاری و مادرش

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: