حکایت قرض کردن از حلوا فروش

حکایت حلوا فروش

حکایت

مجله مراحم؛ مردی به نزد حلوا فروشی رفت وگفت: «مقداری حلوای نسیه به من بده» حلوا فروش قدری حلوا برایش در کفه ترازو گذاشت و گفت : « امتحان کن ببین خوب است یانه.» مرد گفت:« روزه ام باشد موقع افطار » حلوا فروش گفت:« هنوز ۱۰ روز به ماه رمضان مانده ؛ چطور است که حالا روزه گرفته ای .» مرد گفت:« قضای روزه پارسال است.» حلوا فروش حلوایش را از کفه ترازو برداشت وگفت : «تو قرض خدا را به یک سال بعد می اندازی قرض من را به این زودی ها نخواهی داد .من به تو حلوا نمی دهم .

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: