حکایت مرد بازرگان و خرش

حکایت مرد بازرگان و خرش

ميگویند روزی مردی بازرگان الاغی را به زور ميكشيد، تا به دانايی رسيد،
دانا پرسيد :
چه بر دوش خَر داری كه سنگين است و راه نمی رود؟
مرد بازرگان پاسخ داد:
يك طرف گندم و طرف ديگر ماسه!

دانا پرسيد:
به جايی كه ميروی ماسه كمياب است؟
بازرگان پاسخ داد:
خير، به منظور حفظ تعادل طرف ديگر ماسه ريختم!!

دانا ماسه را خالی كرد و گندم را به دوقسمت تقسيم نمود و به بازرگان گفت حال خود نيز سوار شو و برو به سلامت.

بازرگان وقتی چند قدمی به راحتی با خَر خود رفت، برگشت و از دانا پرسيد با اين همه دانش چقدر ثروت داری؟

دانا گفت هيچ!!!

بازرگان پیاده شد و شرايط را به شكل اول باز گرداند و گفت من با نادانی خيلی بيشتر از تو ثروت دارم، پس علم تو مال خودت و شروع كرد به كشيدن خَر و رفت

? نکته: ثروت کسی را معیار شخصیت و شعورش قرار دهید

حکایت خر مرد بازرگان

حکایت مرد بازرگان و خرش

 

 

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: