حکایت مرد خسیس و ملانصرالدین

 حکایت مرد خسیس و ملانصرالدین حکایتی زیبا و آموزنده از کسانی که به خسیس بودن عادت کرده اند این حکایت را در این بخش از مجله مراحم بخوانید.

حکایت مرد خسیس و ملانصرالدین

روزی شخصی بسیار خسیس در رودخانه ای افتاده بود و دست و پا میزد و تعدادی از مردم جمع شده بودند تا او را نجات بدهند.
یکی از دوستانش دوید تا به او کمک کند روی زمین کنار رودخانه نشست و به مرد خسیس گفت: دستت را بده به من تا تو را از آب بالا بکشم.
مرد خسیس درحالی که دست و پا می زد دستش را نداد و به حرفای دوستش توجهی نکرد.
شخص دیگری همین پیشنهاد را داد، ولی نتیجه ای نداشت و مرد خسیس به آنها اعتنا نمیکرد.
ملانصرالدین که به محل حادثه رسیده بود، خود را به لب رودخانه رساند و چوبی به طرف مرد گرفت و گفت: بیا این چوب را بگیر تا تو را نجات دهم…
مرد بلا فاصله چوب دستی ملا را گرفت و از رودخانه بیرون آمد!!
مردم که متعجب و شگفت زده شده بودند به ملا گفتند: ای ملا تو معجزه کردی این مرد دستش را به هیچ کس نمی داد…

ملا گفت: شما این مرد را خوب نمی شناسید ولی من او را میشناسم.
او دست بده ندارد، دست بگیر دارد..! اگر بگویی بیا “بگیر” می گیرد؛ اما اگر بگویی “بده” نمی دهد! او سالهاست که به مردم چیزی نداده و به همین علت از کلمه “بده” بدش می اید.

تهیدست از برخی نعمت های دنیا و خسیس از همه نعمات دنیا بی بهره می ماند.

همچنین ببینید: حکایت شرط‌بندی ملانصرالدین

 حکایت مرد خسیس و ملانصرالدین

حکایت مرد خسیس و ملانصرالدین

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: