حکایت مگس و غلام پادشاه

حکایت طنز

حکایات آموزنده

 

غلامی کنار پادشاهی نشسته بود.
پادشاه خوابش می آمد، اما هر گاه چشمان خود را می بست تا بخوابد، مگسی بر گونه او می نشست و پادشاه محکم به صورت خود می زد تا مگس را دور کند.
مدتی گذشت، پادشاه از غلامش پرسید:

«اگر گفتی چرا خداوند مگس را آفریده است؟»
غلام گفت:
«خداوند مگس را آفریده تا قدرتمندان بدانند بعضی وقت ها زورشان حتی به یک مگس هم نمی رسد.» / مجله مراحم

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: