حکایت پالان دوز و الاغ ها

حکایت پالان دوز و الاغ ها

حکایت نموده اند که در روزگاران قدیم، الاغهای ده، از پالان‌دوزشان ناراضی بودند.
زیرا پالانی که برایشان میدوخت پشت شان را زخمی میکرد.
 تصمیم گرفتند دعایی بکنند تا شاید پالان دوز دیگری به ده شان بیاید.
از آنجا که دل ساده ای داشتند، دعاهایشان قبول شد و پالان دوزی جدید وارد دهشان شد..
 اما این پالان دوز هم لنگه پالان دوز سابق…
نه تنها پالان راحتی نمیدوخت، بلکه از مواد_اولیه پالانها نیز کم میگذاشت…
و اینبار نه تنها پشتشان زخمی میشد، بلکه به جای دیگرشان نیز فشار می آمد.
بازهم تصمیم گرفتند برای آمدن پالان دوز جدید دعایی بکنند.
این دفعه نیز دعایشان مقبول گردید و پالان دوز جدید هم آمد،
 اما این یکی به غیر از دوخت بد و دزدی از مواد اولیه ی پالانها، از صاحبان خرها خواسته بود که خرها را در گرسنگی نگه دارد تا شاید پالانها به تنشان اندازه شود…
خرها دلسوخته و از کرده خود پشیمان شدند، که چرا قدر همان پالان دوز اولی را ندانسته و ناشکری کرده بودند…
تا اینکه تصمیم گرفتند جمع شوند و این بار نه برای رهایی از پالان دوز بلکه برای رهایی از خریت خود دعایی بکنند!

حکایت پالان دوز و الاغ ها

حکایت پالان دوز و الاغ ها

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: