حکایت گوشت گندیده خانه درویش

حکایت گوشت گندیده خانه درویش

حکایت,خکایت دروریش,حکایات عطار نیشابوری

در زمان جوانی، درویشی پیش من آمد و اثر گرسنگی در من دید.
مرا به خانه خود خواند و گوشتی پخته (که بوی بد میداد) پیش من نهاد ولی من آن را نخوردم.

درویش که آن حالت را در من دید، شرم زده شد.
برخاستم و همان روز، با جماعتی از یاران، قصد «قادسیه» کردیم.

چون به قادسیه رسیدیم راه گم کردیم و هیچ گوشه ای برای اقامت نیافتیم…
چند روز صبر کردیم ولی از گرسنگی تا دم مرگ رسیدیم. پس، حال چنان شد که از فرط گرسنگی، سگی به قیمت گران خریدیم و بریان کردیم …

و لقمه ای از آن، به من دادند. خواستم تا بخورم، حال آن درویش و طعام گندیده یادم آمد. با خود گفتم؛ این ، جزای آن است که این درویش، آن روز از من خجل شد .

تذکره اولیا – عطار نیشابوری

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: