خداحافظ مامانی…

یک روز، چهار سال بعد، تصمیم گرفتم لباسهاش رو بیرون بیارم و تمام لحظات خوبی که کنار هم داشتیم رو مرور کنم. من موهای بور مامان رو تو کت سبزش می دیدم و این من رو می شکست… من کتش رو پوشیدم و برای اولین بار در این سالها احساس آرامش کردم. بنابراین تصمیم گرفتم همه لباسهاشو بپوشم و با اونا عکس بگیرم. 

من همه این عکسها رو در خانه مادربزرگم گرفتم، خانه ای که مادرم، من و خواهرم در اون بزرگ شدیم. هنگام پوشیدن این لباس ها، فکرهای زیادی از سر من می گذشت اما بیشترین اونها، حس نزدیکی به مادرم بود. من می تونستم حضورش رو احساس کنم. بعد از پوشیدن آخرین لباس و بعد از گرفتن آخرین عکس، حالا می تونستم اجازه بدم که بره… می تونستم بگم :”خداحافظ مامان”….

 

 
 

 
 

 
 

 
 

 
 

 
 

 
 

 
 

 

 

لباس زمستانی. در تاریکی صبح وقتی همه خواب بودیم برای کار، خانه را ترک میکرد و سوار اتوبوس قرمز رنگی می شد که تا محل کارش (مدرسه موسیقی) او را می رساند. ما ماشین نداشتیم. منتظر اتوبوس می ماندیم، سرمای تلخ و عدم قطعیت از اینکه “آیا او خواهد آمد” با شنیدن صدای پایش تغییر می کرد. در راه برگشت، به خرید می رفت. با کیسه های سنگینی که داشت آرام حرکت می کرد و مراقب بود سر نخورد. درحالیکه از سرما میلرزید با بینی و گونه های سرخ وارد خانه می شد. هرشب چکمه های سیاهش را کنار رادیاتور آشپزخانه می گذاشت تا یخ هایش آب شوند….

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: