داستانک: بادکنک سیاه

 داستان های اموزنده

داستان بادکنک سیاه

http://img.morahem.com/wp-content/uploads/2016/11/1394020200012.jpg

در شهربازی، پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد.
 مرد بنظر، فروشنده مهربانی بود. بادکنک فروش برای جلب توجه، یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد.
سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را رها کرد.
بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند.
پسرک هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود
 تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید: ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت؟
مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت: پسرم! آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست،
بلکه چیزی است که در درون خود دارد.

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: