داستانک: تابلو نقاشی و انتقادات مردم

داستان تابلو نقاشی و انتقادات مردم

داستان نقاشی وسط شهر,داستان نقاشی و انتقادات مردم,داستان های زیبا,داستان درباره انتقاد,

 

فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.
روزی استاد به او گفت که دیگر شما استاد نقاشی شده ای و من چیزی ندارم که به تو بیاموزم.

شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند. غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد .

استاد به او گفت: آیا می توانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟ شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد، و این بار  نیز  رنگ و قلم  نقاشی را کنار تابلو  نقاشی قرار داد و در گوشه ای از تابلو نوشت:

“”اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید””

غروب که برگشتند دیدند تابلو دست نخورده مانده است. استاد به شاگردش گفت:

“” همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرات اصلاح نه “”

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: