داستانک: زن هرزه دهکده

بزرگی به دهی سفرکرد، زنی که مجذوب او شده بود از او خواست تا مهمان او شود.
آن شخص پذیرفت و مهیای رفتن به خانه آن زن شد. کدخدای دهکده هراسان خود را رسانید و گفت: این زن هرزه است و بد نام!
به خانه او نروید، بزرگ لبخندی زد و به کدخدا گفت: یکی از دستانت را به من بده، کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دست او گذاشت،
آنگاه بزرگ گفت حالا کف بزن!

کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: هیچ کس نمی تواند بایک دست کف بزند.
بزرگمرد لبخندی زد و گفت: هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد مگر اینکه مردان دهکده نیز هرزه باشند…
بنابراین مردان و پول هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته اند.
برو و به جای نگرانی برای من، نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش..!

 

داستان کدخدا و زن هرزه,داستان زن هرزه,داستان زن فاحشه,داستان های اموزنده

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: