داستان دو تا نی نی که با هم دوست شدن + تصویری +حذف

من سرم تو کار خودم بود داشتم خوندن نوشتن یاد می گرفنم

 

که یه روزی یه دختری رو دیدم

 

اون این شکلی بود

 

ما با هم دوست شدیم و اوقات خیلی خوبی باهم داشتیم

  

من اونقدر دوسش داشتم که بهش هر چند وقت کادو میدادم

 

وقتی اون هدیه رو باز می کرد و از کادوم خوشش میومد اینجوری ذوق می کردم

 

در کنارش احساس خوشبختی و غرور می کردم

 

ما تقریبا همه شب ها با هم در حال گفتگو بودیم


 

همه اطرافیان بهمون حسودیشون میشد و اینجوری نگامون می کردن !

 

همه چی خوب و عالی بود حتی فکر می کردم خوشبخت ترین آدم رو زمین هستم

 

اما وقتی روز عشق (ولنتاین) شد ..
 
یواشکی تعقیبش کردم و دیدم که اون گلی رو که من بهش دادم رو به یه پسره دیگه داد .. 

 

نمی خواستم باور کنم ..

 

من اینجوری شدم

 

و همچنان اینجوری بودم ..

 

سعی میکردم خودمو به بیخیالی بزنم و بهش فکر نکنم

 

 کم کم داشتم فراموشش می کردم

 

سخت بود ولی تلاشمو میکردم

 

بله .. من موفق شدم .. آخرش تونستم اون دختر رو فراموش کنم
 
 
و در آخر

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: