داستان عشق واقعی آقا جون

خونه قدیمی,خونه مادر بزرگ,خونه پدر بزرگ

 

از پنجره بیرون رو تماشا میکردم،دونه های ریزِبرفی بود که رویِ زمین فرود میومد و نمای حیاطِ خونه ی قدیمی آقاجون  رو با حوضِ فیروزه ای وسطش قشنگتر کرده بود…
بوی خوشِ نفتِ توی علاءالدین همه جا  پیچیده بود،
رفتم زیرِ کرسی کنار عزیز نشستم و نگاهی به دستاش با اون ناخنای حنا بستش انداختم که هنوز هم مثلِ جوونیاش تند تند تار و پودِ شالگردن رو بهم میبافت، همینطور که نگاهم توی دستاش قفل شده بود،پرسیدم :عزیز چطور با آقاجون آشنا شدین؟
لبخنده شیرینی از یادآوری اون روزا روی لبش نشست و گفت:
خونه ی پدری من میدون منیریه بود ، آقاجونت هم شاگردِ میوه فروشِ سرِ خیابونمون بود،یه پسرِ هیفده هیجده ساله با هیکلِ نسبتاً لاغر و قد بلند و موهای مشکی پرپشت،
یادش بخیر…..
یه روز که با مادرم رفتیم خرید زنبیلمون خیلی سنگین شده بود و انروز آقاجونت کمک کرد و تا دمِ درِ خونه برامون آورد و تو راه هی زیر چشمی منو برانداز میکرد،زنبیل آوردنِ اون روز همانا و یک دل نه صد دل عاشق شدنِ حاجی هم همانا،
آقا دلش همون روز جلوی درِ مغازه گیر
 کرده بود،
دیگه هروقت میرفتیم خرید چه زنبیل سنگین بود چه نبود میاورد برامون،به هر بهانه ای جلو راهمون سبز میشد،مادرم هم حسابی خوشش اومده بود ازش و میگفت چه پسر خوب و آقاییه،
خلاصه جونم برات بگه که چند وقت بعدش یه روز مادرم گفت قراره خواستگار بیاد
خنده ای کردیم و گفتم: یعنی شما دوستش نداشتین؟
گونه های بی جونش رنگِ گُلای سرخ روی روسریش شد و گفت آقاجونت یه مردِ به تمام معنا بود.
 غیرت و مردونگیش زبون زد همه بود،
آخه اون روزا دوست داشتا الکی نبود که این نشد یکی دیگه،مثلِ یه مرد پایِ دوست داشتناشون وایمیستادن،
همین آقاجونت که اینقد رفت و اومد تا پاشنه درمون رو از جا کند و پدرِ خدابیامرزم که از خواستن و خاطر خواهیش مطمئن شده بود رضا داد به وصلتمون و چهل سالِ کنار هم زندگی میکنیم و مثلِ همون روزای اول دمِ میوه فروشی خاطرمو میخواد و خاطرشو میخوام…
میدونی مادر اون روزا “دوست دارم” توی دیگچه مسی قُل قُل میکرد و جا می افتاد و
آقاجونت که میخورد و لبخند میزد ،تمامِ خستگی کارِ خونه و بچه ها از تنم در میرفت،
دوست داشتن اگه دوست داشتن باشه اگه واقعی باشه، آدم پاش وایمیسه و تا پای جونشم شده میجنگه

loading...

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: