داستان کوتاه کاروان عروس

01dbbe660b01چشمهایم را که دکتر معاینه کرد لب و لوچه ای بالا انداخت و گفت: عجب! این چشمهای شما خیلی عجیبه!آنچه خوبان همه دارند توهمه رو یکجا داری ! توی دلم غنج زدم وگفتم بالاخره ما هم یه چیزیمون با همه فرق کرد ! دکتر ادامه داد که: این چشمهای مست و دلربای جنابعالی هم آستیگماته هم ضعیفه هم حساسه وهم چند تا هم دیگر . . . ! که دیگر گوش نکردم . دیدم گذاشته تو کرک و پر ما ! فقط متوجه شدم که گفت : باید چندتا عینک بزنی ! همین رو کم داشتم . تصور بکنید کسی شوفر تاکسی باشه ، دستش هم به دهنش نر سه ، هر مسافر که سوار وپیاده می کنه چند جورعینک هم باید بزنه ، یکی آفتابی ، یکی برای دیدن مسافروچاق سلامتی با او ،یکی برای شمارش پولهای ریز ودرشت ودیدن آمپر بنزین و آب و هزار کوفت و زهر مار دیگر . . .! آنهم توی شهر کوچکی مثل دورود که مردم همه ی دندانها تورا از قبل شمرده اند و میدانند چند مرده حلاجی ! به قول شاعر : ذره بینانند در عالم بسی / واقفند از کار و بار هر کسی !

چاره ای نبود ، دکتر هم هی اصرار می کرد که : از همه ی عینکها باید مرتب استفاده کنی وگر نه ممکن است که چشمهات آب بیاره ! اصلا کور بشی ! فکر کردم حالا خر بیار و باقالی بار کن . همین را کم داشتم .

گذشت تا عروسی همشیره پیش آمد . بنده هم به عنوان برادر بزرگتر عروس می بایستی معرکه گردان می بودم تا مراسم طبق آداب و رسوم ،آبرو مندانه برگزار بشود . چون کس دیگری نبود بجز رحمن که دوستم بود ودر اینجور مواقع عصای دستم . به او گفته بودم پیشم بماند و از کنارم جم نخورد .او هم قبول کرده بود به شرطی که بی اجازه ی او دست به کاری نزنم . گفتم قبوله ! چون می دانست به طور طبیعی کسی نبودم که سر از خود حتی پای مرغی را هم باز کنم . تازه شب کوری من هم قوز بالا قوز شده بود . حالا هم که میبا یستی با یک وضعیت مضحکی مدام عینک عوض بکنم که چی بشه ؟ مثلا یک دستوربند تنبانی بدهم که گاهی خودم هم از بد روزگار خنده ام می گرفت ! رحمن هم با صداقت تمام، در رتق و فتق کارها می کوشید و پا بست ماشده بود . کار که گیر می کرد، رحمن بود که رفع و رجوعش میکرد . چاره ای نبود جز اینکه مدام اسمش ورد زبانم باشد . رحمن کجایی ؟ رحمن شام چی شد . . . ؟ رحمن … ! واو که دستمال یزدی زرشکی به گردن آویخته ، جعدی از موهای پرپشت و سیاهش را روی پیشانی اش می ریخت ، با گوشه ی دستمال عرقی پاک می کرد و دم به دم می گفت: بازکه شلوار از روی شکم گنده ات سرید زیر شکمت ! مرد حسابی ! خودتوجمع وجور کن ! آل و اوضاعتو درست کن ! فکر آبروی ما که نیستی تا قیامت واسمون دست بگیرن ؟! کاش دکتر فکری هم برای چاقی و دست وپا چلفتیت می کرد تا اینقدر منو حرص ندی سرطان گرفتم از دستت . . . !

آخر شبی قرار شد کاروان ماشینها ، عروس و داماد را به خانه ی بخت ببرند. توی محله غوغایی شده بود . مهمانها سوار شدند و بو ق زنان راه می افتادند . زنها کل می کشیدند : زنده باد! زنده باد ! زنده تن شاه دوماد . . . ! صدای ارگ و مطرب های برقی، توی بلند گو های اکو آدم را دیوانه می کرد . طنین سر سام آور آن ، تا هفت محله آنور تر هم می رفت . خواننده با حلقوم گشاد و حنجره ی جر خورده اش ، با تمام قوا هوار می کرد که : آی انار انار بیا ببا لینم / شبنم گل نار بیا به بالینم . . . ! که چه بشود؟ نمیدانم . . . ! تو این هیر و ویر رحمن هم نامردی نکرده ، عین تازی وقت شکار غیبش زده بود و دست مارا گذاشته بود تو حنا . گویا رفته بود دنبال دود و دم وآب شنگولیش ! لا مصب ! تو اینجور مواقع مثل کنه می چسبید به دستگاه عنتر سازی دود و دمش و زمان از دستش در می رفت ! هر وقت برای این کار سر کوفتش می زدم ، مدام این شعر را تحویل ما می داد که : دود تریاک بر افلاک چو پرواز کند / ملک از عرش زخمیازه دهن باز کند. . . !

مهمانها حرکت کردند وبا هلهله وشادی دور شدند اما اثری از رحمن نبود . انگاری آب شده و رفته بود تو زمین . ناچار رفتم سراغ تاکسی زهوار در رفته ای که داشتم تا من هم عروس و داماد را مشایعت بکنم . رحمن به من گفته بود که سوار ماشین نشوم تا بیاید . اما نیامده بود . نمی دانستم تو کدام سوراخ سمبه ای قا یم شده و فضا نوردی می کند ! چاره ای نبود . با تاخیر به کاروان عروس و داماد پیوستم . هیجان مسری کاروان به من هم سرایت می کرد . بوق را بستم به ناف ماشین و گاز دادم .از لابلای ماشینها ویراژ می رفتم . اصلا نمی دانم چه ام شده بود . کله ام داغ شده بود ! انگاری عروسی خودم بود !

دو بعد از نصف شب شده بود و ما هنوز به خانه ی داماد نرسیده بودیم .آخر سر، کاروان ماشینها وارد ده کوره ا ی شدکه برایم نا آشنا بود . تعجب می کردم ! خانه ی داماد چند کوچه بالاتر ازخود مان بود ، اینجا برای چه آمده بودند؟! پیاده شدم و با تغیر پرسیدم : اینجا برا ی چه آمده اید !؟ با تعجب نگاهی به من غریبه انداختند و با تمسخر گفتند : را هو اشتباهی اومدی سالار . گفتم : یعنی چه اشتباهی اومدم ! ؟ مگر عروسی فلانی نیست ؟ گفتند : نه با با انگار زیاد ه روی کردی ! کله ات هنوز داغه ! ما همچین کسی نداریم ! انگار دنیا را کوبیدند تو سرم ! فکر کردم نشد کاری که ما تنهایی توش برویم و با سر بلندی از آنورش بیرون بیاییم ! اخلاقم سگی شده بود .دوست داشتم رحمن اینجا می بود و خر خره اش را می جویدم . خلاصه خرد و خمیر و دست از پا دراز تر برگشم به خانه ! وقتی رسیدم که آفتاب داشت طلوع می کرد ! باید آماده می شدم تا عینک آفتابیم را بزنم و باز روز از نو و روزی از نو. . . !

گردآوری: مجله اینترنتی مراحم

دست نوشته: رضا همابون

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: