درسی که پدر به دخترش داد

در روزگاران قدیم دختری که تازه ازدواج کرده بود با شوهرش سر موضوعی بحث کردند
دختر هم قهر کرد آمد خانه پدرش واز شوهر خود شروع کرد به بد گفتن که پدر جان شوهر من چنینِ وچنانِ
پدر بعد از اینکه به حرفهای دخترش گوش کرد گفت باشه عزیز دل بابا با شوهرت صحبت میکنم
پدر دختر تمام مردهای فامیل که به دختر محرم بودند را به خانه اش دعوت کرد وبه هر یک عبای داد
بعد به زنش گفت دختر را نیمه عریان کرده داخل اتاق بفرستند
مادر دختر دستور شوهرش را اطاعت کرده دخترش را نیمه عریان به اتاق فرستاد
دختر تا وارد اتاق شد از خجالت سرخ شد وداشت نگاه می کرد پدرش عبایش را کنار زد گفت بیا زیر عبای من دختر نرفت برادرانش گفتند بیا زیر عبای ما اما نرفت
عموها
دائی ها……………
امانرفت
خلاصه در آن جمع سریع رفت زیر عبای شوهرش پناه گرفت
پدر دختر گفت دیدی دخترم محرمتر از شوهرت کسی نیست پس بهتر است بروی زندگی کنی او عیب های تو را بپوشاند تونیز عیب های شوهرت را بپوشان او از خطای تو بگذرد تو هم از اشتباهات شوهرت چشم پوشی کن

آری دو نفری که باهم ازدواج مي کنند کاملِ کامل نیستند ولی می توانند همديگر را کامل کنند

خوشبختی دو سه تا کلمه بیشتر نیست:  باهم بسازید

 

درسی که پدر به دخترش داد

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: