در کودکی عاشق بادکنک بودم …

در کودکی عاشق بادکنک بودم …

 بادکنک

 

در کودکی عاشق بادکنک بودم 
اولین بادکنکم را همان روز اول در دست هایم گرفتم و محکم بغلش کردم…  ولی ترکید…
فهمیدم همان اول نباید خیلی دوست داشتنم را نشان بدهم.
بادکنک بعدی را بیش از حد بزرگش کردم ظرفیتش را نداشت… آن هم ترکید…
فهمیدم نباید چیزی را که دوست دارم بیش از حد بزرگش کنم

بادکنک بعدی را که خریدم حواسم بود…  نه دوست داشتنم را زیاد نشان دادم نه بیش از حد بزرگش کردم ولی آن هم برای من نماند
 خیلی اتفاقی از دست دادم وسط روزهای خوبمان وقتی همه چیز خوب پیش می رفت افتاد روی بخاری و تمام.
رفتم سوپر مارکت محله و یک بادکنک دیگر خریدم…..
رفتم خانه و آن را در کمد گذاشتم.
نه بغلش کردم.و نه زیاد بزرگش کردم…
 اینطور دیگر هیچ خطری تهدیدش
 نمی کرد…
یک دوست داشتن یواشکی…  یک دوست داشتن از راه دور… یک دوست داشتن بدون روزهای خوب و شاد…
هر چند وقت یک بار می رفتم سراغش تا مطمئن شوم هنوز هست…
یک روز وقتی  سراغش رفتم دیدم  خیلی کوچک و پیر شده…
همان جا بود که فهمیدم دوست داشتن را باید یاد گرفت…
فهمیدم به دست آوردن کسی که دوست داری تازه اول ماجراست…
دوست داشتن نگهداری می خواهد…  
من بادکنک های زیادی را داشتم ولی دوست داشتن را هیچوقت یاد نگرفتم

دوست داشتن نگهداری می خواهد…  

 

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: