قدیما دوست داشتن رو دون میکردن توی کاسه انار…

پاییز قدیما

 

http://img.morahem.com/wp-content/uploads/2016/10/38029_610.jpg

 قدیما دوست داشتن رو دون میکردن توو کاسه انار

 

عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟
گفت: مادر پاییز داره میشه برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه!
یه نگا به موها حنابستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقع ها تا وسطا پاییز که هوا سرد شه، بساط ایوون پهن بود.
مادر بزرگ یه نگاه به من میکنه و میگه :  اونموقع ها این شکلی نبود مادر.

که پاییز میشه تنگ غروبی دلت میخواد از غصه بترکه.

پاییزاش یه شکل دیگه بود.

شبا میشستیم دور هم انار خورون، گل میگفتیم، گل میشنفتیم. آقا جونت که رفت، دیگه پاییز اون پاییز نشد.

نگاش میکنم؛ روسریشو میگیره جلو صورتش و ریز میخنده: یادش بخیر یه بار زهراسادات نشست انار دون کنه براش.

گفت بده مادرت. انار با عطر دستا مادرته که خوردن داره..
میخندم باهاش: پس آقا جونم ازین حرفا بلد بود!
لپای بی جونش گل میندازن: اون موقع مثل الان نبود مادر.

دوس داشتن ورد زبون جوونا باشه. اون موقع ها دوست داشتنو دون میکردن توو کاسه انار، گلپر میپاشیدن سرش..
آقاجونت که میخورد و میخندید
پاییز نبود دیگه بهار میشد..!

(نازنین هاتفی)

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان:

loading...