دوست داشتن های تاریخ گذشته

تنهایی,خسته

 

هنوز آن شب را خوب به خاطر دارم
‌ از خوشحالی خوابم نمی برد
چند هفته ای بود که دلم پشت ویترین یک‌دوچرخه فروشی جا مانده بود
برعکس تمام دوستانم هیچ علاقه ای به دوچرخه سواری نداشتم ولی ان دوچرخه فرق داشت
بدجور دلم را برده بود….
دوچرخه را خریدم …
ولی هنوز دوچرخه سوار شدن را بلد نبودم
دوچرخه را دست می‌گرفتم و به کوچه میرفتم ولی دوچرخه سواری نمی کردم
تابستان تمام شد …
دوچرخه هم مثل خیلی از وسایل بازی دیگر تا تمام شدن مدرسه ها به انبار کوچ کرد
در تمام این مدت به دوچرخه ام سر می زدم
وقتی کسی نبود یواشکی با کلی استرس در حیاط دوچرخه سواری را یاد گرفتم
منتظر تابستان بودم تا به تمام دوستانم نشان بدهم که چه دوچرخه سوار ماهری شده ام….
خرداد امتحان آخرم تمام شد و با خوشحالی به سمت خانه دویدم …
مستقیم به انباری رفتم ولی دوچرخه
نبود که نبود ….
من دوچرخه سواری را یاد گرفته بودم و‌ همه فکر می‌کردند بلد نیستم ،
فهمیدم دوچرخه ام‌را به یکی از هم سن و سال هایم بخشیده اند.چون فکر می کردند من نمی توانم از آن استفاده کنم
نشستم روی پله‌ های انباری و فقط اشک ریختم
راستش را بخواهید تنها دوست داشتن
کافی نیست
اگر ‌به وقتش دوست داشتن را بلد نباشی ، دوست داشتن را نشان ندهی
او‌ را از دست خواهی داد
بعد از آن دیگر هیچوقت دوچرخه سوار نشدم
هیچوقت به هیچ دوچرخه ای حتی فکر نکردم
دلیلش مشخص است وقتی چیزی را که دوست داری از دست می دهی دیگر نمی توانی برایش جایگزین پیدا کنی
من فقط همان دوچرخه را دوست داشتم
 

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: