زندگى مثل يک كامواست

زندگى مثل يک كامواست

 

زندگى مثل يک كامواست، از دستت كه در برود، مى شود كلاف سر در گم، گره مى خورد، میپيچد به هم، گره گره مى شود، بعد بايد صبورى كنى، گره را به وقتش با حوصله وا كنى، زياد كه كلنجار بروى، گره بزرگتر مى شود، کورتر مى شود.

يک جايى ديگر كارى نمى شود كرد، بايد سر و ته كلاف را بريد. يک گره ى ظريف و كوچک زد، بعد آن گره را توى بافتنى جورى قايم كرد، محوكرد، جورى كه معلوم نشود.

يادمان  باشد گره هاى توى كلاف، همان دلخورى هاى كوچک و بزرگند، همان كينه هاى چند ساله .

بايد يک جايى تمامش كرد، سر و تهش را بريد. زندگى به بندى بند است به نام حرمت كه اگر پاره شود همه چیز تمام است.

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: