داستان درباره زود قضاوت کردن

داستان درباره زود قضاوت کردن

داستان درباره زود قضاوت کردن را در این صفحه بخوانید داستان زود قضاوت نکنید.

زنه دیروقت به خونه رسید آهسته کلید رو انداخت و درو باز کرد و یکسر به اتاق خواب سر زد

ناگهان بجای یک جفت پا دو جفت پا داخل رختخواب دید

بلافاصله رفت و چوب گلف شوهرش رو برداشت و تا جایی که میخوردند ان دو را با چوب گلف زد و خونین و مالی کرد.

بعد با حرص بطرف اشپزخانه رفت تا ابی بخورد

با کمال تعجب شوهرش را دید که در اشپزخانه نشسته است.

شوهرش گفت سلام عزیزم! پدر و مادرت سر شب از شهرشون به دیدن ما اومده بودند چون خسته بودند بهشان گفتم توی رختخواب

ما استراحت کنند. راستی بهشون سلام کردی؟؟؟؟؟؟

نتیجه : زود قضاوت نکنید خودتان ضربه خواهید خورد.

داستان درباره زود قضاوت کردن

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: