سارقی گفتا چنین با سارقی (طنز)

 

سارقی گفتا چنین با سارقی
خسته ام از این دله دزدی دگر
تا به کی با کیف قاپی بگذرد
با چنین ارقام ریز و مختصر؟
خسته ام از بس که از دیوار خلق
رفته ام بالا چونان یک گربه نر
روی پشت بام ها نصفه شبی
هی بخیزم یا بخوابم هی دمر
از کیارش کش برم پخش ماشین
از غضنفر چندتایی گاو و خر
تا که می بینیم افسر پیش رو
می رویم از ترس در کوه و کمر
این چنین دزدی، به جز آوارگی
از برای ما نمی آرد ثمر
تا به کی دائم به تشویش و فرار
دست و پنجه نرم کردن با خطر
حال و روز مختلس ها را ببین
یک نظر هم حال و روزِ خود نگر
از خودم دیگر خجالت می کشم
بس که بی ذوقیم و بی فن و هنر
لیک حالا فکر بکری کرده ام
نقشه ای دارم کنون در زیر سر
فکر نکن که لاف و خالی بندی است
خوانده ام دیروز در بخش خبر
روز روشن یک دکل را عده ای
برده اند آسوده بی خوف و خطر
ناقلاها یحتمل با پول آن
غرق در عیشند با حال ظفر
حال آنها چون دکل را برده اند
ما چه کم داریم از آنها مگر؟
ایده ای دارم که با آن بی گمان
نان مان در روغن است و سیم و زر
برج میلادی که می بینی کنون
هست در تهران زیبا مستقر
روز روشن می کَنیم از بیخ و بُن
می بریمش سوی دریای خزر
یا نه! اصلا می بریمش تا خلیج
می فروشیمش به اعراب قطر
بعد هم آسوده خاطر می رویم
مثل دزدان دکل، سوی دَ دَر
من که حیران مانده بودم پیش از این
حال حیران می کنم نوع بشر
ما به هر کاری که گویی قادریم
چون که نزد ماست همواره هنر…

شعر: مجله خط خطی

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: