چهره های هفته: از طلاق بهنوش طباطبایی تا عصبانیت بهزاد فراهانی

خبرنگار روز بی ادب یا (ضد فرهنگ هفته)

گفت و گوی تلفنی خصمانه، طلبکارانه و قضاوت گرانه میان مثلا خبرنگار یک تلویزیون اینترنتی تازه تاسیس و بهزاد فراهانی پیشکسوت، هنگامی که به بازخواست و گل درشت کردن زرد مآبانه ی غیرضرورِ آن چه که  گلشیفته کرده رسید؛ تن و روح و روان یک پدر را رنج داد، و ساحتِ هنر و فرهنگ ایرانشهری رقت انگیز شد.

گفت و گو (گفتمان) و فهم و درک دو سویه یک رویه اند در یک فرهنگ، شاید  کلیشه ای به نظر بیاید اما جامعه ای که گفت و گو و دیالوگ در آن رواج نداشته باشد هرگز به صلح نمی رسد. گفت و گو آدابی هم دارد و اصولی که اگر با شکلهای دیگر ارتباط خلط شود نه تنها به تفاهم نمی رساند، بلکه انسداد و سوء تفاهم بیشتری را در جامعه رواج می دهد. جامعه ایرانی هم دچار شکل های دیگری از حرف زدن شده که گاها با گفت و گو اشتباه گرفته می شود. منظور از شکل های دیگر، دقیقا همان فرمی است که در آن نه تحمل وجود دارد، نه فرصت شنیدن حرف های طرف مقابل و نه اخلاق متعارف. در این شکل از حرف زدن ها دو طرف مقابل هم می نشینند تا به وقت اش مچ گیری کنند و طرف مقابل را گوشه رینگ بیاندازند، ملغمه ای از انتقام و رجزخوانی و عقده گشایی و در نهایت جلب افکار عمومی یا همان خود نمایی.
 

 

 تحت تاثیر آزارِ پدر گلشیفته و «ستایش»

ما سال ها تلاش کردیم که به گفت و گو برسیم، اما جایی نزدیک به لحظه ی شنیدن و تحمل، انگار پیچ آخر را اشتباه رفتیم. حالا هر فرصت و مجال و سوژه ای دست دهد حال هم را بدجور می گیریم تا نشان دهیم «ما می توانیم»، اتفاقا از همان توانستن های نمایش گونه شروع شد و این عقده سر باز کرد و حالا بوی تعفن اش همه جا پیچیده. از همان «بگم ها» چنین خلق و خویی رواج پیدا کرد و قبح اش ریخت و حالا فرقی نمی کند، نود فردوسی پور باشد و یا هفت افخمی و فراستی و رفقا؛ فکر کنید منتقد سینما مقابل کارگردان نشسته و برای نقد فیلمش تعبیر بی عرضگی را به کار می برد، بعد از جایی دیگر خبر می آید کمدین درجه یک و تاپ سینما صد هزار تومان عاریه بیست سال پیش را به رخ همان فراستی می کشد و طلاق همسرش را هم یادآوری می کند. بعد خبرنگارنمایی گمنام و بدون جایگاه ولی در پیِ خرده نامی به هر قیمتی و حرمتی، جلوی دوربین ژست فاتحانه می گیرد و تن و روان یکی از پیشکسوتان هنر ایرانشهر را می لرزاند. این ها گفت و گو نیست، جدل هم نیست؛ این ها یک سره حب و بغض و جنگ است و جای گلوله و فشنگ هم، «کلمه» یاور این جنگ طلبان شده است.

 عجالتا مساله اما این نیست که چرا قائل به گفت و گو نیستیم و یا چرا انقدر لُع دیده شدن داریم. هر کسی در هر جایگاهی می تواند آن طور که می خواهد رفتار کند (اگرچه این مصداق توانستن از هرچه ناتوانی است پست تر است) به قولی هر که را در قبر خودش می خوابانند. بپذیریم گفت و گو در این روزها بدجور زمین خورده و ما هم لگدش میزنیم. هر لحظه از درک متقابل دورتر می شویم اما وجدانا بعضی عناوین را بد نام نکنیم. باور ما از «خبرنگار»، ذهنِ نترس، افشاگر و جست جو گری در پی حقیقت است که چراغ روی ناراستی ها می اندازد؛ منتقد را کمک حالِ فرهنگ و هنر می دانیم و البته مِستِر رئیس جمهور را حاکمی عادل و کاربلد و عملگرا می پسندیم ( مگر جز این است که معنای حکومت، «دهنه زدن» و داوری و تادیب است؟) ؛ رجزخوانی و حال گیری بیشتر به کار سکانس های پر ضرب منقضی شده هالیوودی می آید.

پی نوشت: از یاد نبریم که این «مُد پرده دری»، از آن خبرنگارِغافل تا فراستیِ آگاه، یک سرِ دیگر هم دارد؛ مخاطبِ بی حوصله این روزها که گویا جنجال و پرخاش و حاشیه ولو از اساس مغرضانه و حتی فِیک را به آگاهی و حقیقت میفروشد که تحلیل این خود گفتاری جداگانه می طلبد.

 مجله مراحم

پرستار کتک خورده یا (قشرِ قدرندیده ی هفته)

ضرب و شتم یک پرستار در قزوین توسط بیمار و همراهان، از آن جنس اتفاقاتی بود که هر از چندگاهی در گوشه و کنار ایران تکرار می شود.

طبیعتا همه ما اذعان داریم که افراد در شرایط نامساعد و وخیم به بیمارستان مراجعه می کنند با کلی تنش و عصبیت؛ و از همان بدو ماجرا آمادگی و استعداد بالقوه ای برای نزاع و درگیری در آنها وجود دارد. این را بگذارید در کنار «همه نارسایی های ابزاری و انسانی» که می دانیم در اکثر مراکز درمانی وجود دارد و نیاز به بازگو کردنش نیست. از قضا در پیشانی بیمارستان و جلودار همه ی این نارسایی ها، پرستاران نگون بختی قرار دارند که خیلی بیشتر از نفعی که می برند آسیب می بینند و حرف و گِله می شنوند (که در واقع نفعی هم نمی برند، نه تقدیری و نه احترامی؛ حتی دستمزدشان با ماه ها تاخیر و منت پرداخت می شود).
 
 

 تاثیر آزارِ پدر گلشیفته و «ستایش»

در واقع بیماران و همراهانشان در مراجعه به مراکز درمانی در وهله ی اول با پرستار ارتباط مستقیم دارند و تمام مطالباتشان را از پرستاران طلب می کنند. در این میان ارتباط بیماران با پزشک حالت خشک، رسمی و کوتاهی است، از طرفی پزشکان واجد احترامی بعضا کاذب هستند و همین می شود که اوضاع برای پرستارانِ نگون بختِ ما بغرنج تر می شود. شاید ایراد کار آنجایی است که مردم شناخت درستی از میزان اختیارات و توانایی های یک پرستار ندارند و آوار مطالبات را روی سر آن ها می ریزند.

عدم تناسب میان تعداد بیماران و تعداد پرستاران، فاصله قابل توجه دستمزد پزشکان و پرستاران و نگاه تحقیر آمیز پزشکان به آنها و شغلی که تماما تنش زا و زمخت است، منگنه ی بی رحمی برای پرستاران می سازد که سوزن آن را فقط با «فرهنگ سازی» می شود کُند کرد. فرهنگ سازی یعنی ارائه «تصویری واقعی از شمایلی غیرواقعی» در اذهان عمومی نظیر آن چه که در سریال پرستارانِ محصول استرالیا در تلویزیون دیده بودیم. پرستارانی کاملا واقعی با همه ی بدی ها و خوبی ها؛ این یعنی همان چیزی که در آثار ایرانی جایش خالی است و به تبع آن در فرهنگ عامه و افکار عمومی. پرستاران در محصولات فرهنگی داخلی یا عنصری فرعی و دم دستی در پیشبرد داستان هستند که راحت میتوان انکارشان کرد و یا تصویری سیاه و سپید دارند، سیاه مثل شوکران، سپید مثل شیدا.

البته نباید فراموش کنیم که پرستاران در محیط های آموزشی همان قدر که باید تحت تعلیم مسائل تخصصی پزشکی قرار بگیرند، از لحاظ فرهنگی و روانی هم باید آمادگی ایفای نقشی شوند که بی نهایت دشوار است و نیاز به ظرافت های رفتاری دارد. یک پرستار نمی تواند و نباید در مقابل استرس و تشویش بیمار وهمراهانش بی تفاوت رفتار کند، امری که برای پرستار عادی است، برای مراجعه کنندگان بیمارستان غیرعادی و ملتهب است و ایجاد تعادل در چنین موقعیتی نیاز به تعلیم دارد و صرف دل خوش کردن به گذر زمان و کسب تجربه منجر به حوادث ناگوار می شود. الغرض اینکه رابطه بیمار و پرستار نیاز به شناخت بیشتری از جایگاه های هر دو طرف دارد تا کمتر دچار آسیب های این چنینی شود.

مجله مراحم
 
مهدی پاکدل و بهنوش طباطبایی یا (زندگی خصوصی هفته)

شایعات زیادی در فضای مجازی مبنی بر جدایی زوج دوست داشتنی سینما و تئاتر منتشر شده است که تا این لحظه از طرف ایشان نه تایید شده و نه رد شده است و امیدواریم صحت نداشته باشد.

زوج هنرپیشه و خوش پوش با شمایلی دوست داشتنی، تجمیعی از تمام آرزوهای زمینی. موقعیت مالی مطلوب، شهرت و زیبایی و البته محبوبیت و فن بازیگری، همه چیزهایی که انسان ها طلب می کنند و برایش مال و جان هم می دهند. حالا که چنین موقعیت و تصوری جلوی چشمان مسخ شده ی ما در رسانه ها دارد گم و محو می شود، انگار خانم و آقای هنر پیشه (البته آن طور که شایعه شده و مشخص نیست حقیقت داشته باشد) افتاده اند به جان آرزوهای ما. این بار جماعت مجازی و زامبی های شبکه های اجتماعی برخلاف دفعات قبل و موارد مشابه، نه کنجکاوند و نه غرض دارند! این بار آن ها نگران آرزوهایشان شده اند؛ حس می کنند چیزی از دست رفته که نباید برود، آن وقت به چه چیزی دل خوش باشند؟ مگر می شود زیبا بود و ثروتمند، شهرت و محبوبیت داشت و آن وقت تهِ راه به ناکامی رسید و جماعتی را ناامید کرد؟
 مهدی پاکدل و بهنوش طباطبائی, بهنوش طباطبائی و همسرش,مهدی پاکدل و همسرش
 

مردم نگران از دست رفتن آمال و آرزوهایشان هستند و رسانه ها فقط و فقط به خوراکی فکر می کنند که نباید از دست بدهند. آن ها در آتش این نگرانی می دمند تا از چشمان ناباور جماعت مجازی لایک بگیرند. از آن طرف زوج محبوب سینمایی باید طوری پیش بروند که به هیچکدام از مرزهای پذیرفته شده جامعه خللی وارد نشود. عرف و شرع را رعایت کنند و البته محبوبیتی را هم که جمع کرده اند ناگهانی از دست ندهند. از همین جهت، واکنش ها عمدتا دو پهلو و مبهم است، چون باید جمع چند حالت متناقض باشد. آبرو داری کنند و در عین حال دروغ نگویند!

سلبریتی ها اوضاع غم انگیزی دارند؛ آن ها از جایی به بعد تمام آن چه که دارند را باید به اشتراک بگذارند چون از اشتراک نظر یک جمعیت موجودیت دارند و هویت می گیرند. اگر مردمی نباشند که نام آن ها را نجوا کنند، آن ها فرقی با مردم کوچه و بازار نخواهند داشت. آن ها باید به اشتراک بگذارند، چون از اشتراک مشروعیت گرفته اند و از امتداد آن محبوبیت اضافه کرده اند. سلبریتی ها وقتی ردای خوشبختی می پوشند، پشت بندِ خوشبختی شان کلی جماعت دیگر احساس خوشبختی می کنند و وقتی به ناکامی می رسند، هزاران نفر احساس ناکامی و تهی شدن می کنند. مسئولیت سلبریتی بودن، دشوارترین مسئولیتهاست!

پی نوشت: این متن به بهانه ی واکنش های مردمی به اتفاقاتی از این دست نوشته شده است و هیچ رسمیتی به شایعات پیرامون این زوج محترم نمی دهد، شایعاتی که انشالله واقعیت نخواهد داشت.
مجله مراحم

بهروان یا (خون هدررفته ی هفته)

در ورزشگاه اهواز درمیانه ی بازی استقلال خوزستان و پرسپولیس تهران، درگیری هایی پیش آمد که منجر به سرشکستگی و خونریزی شد.

اتفاق تلخ ورزشگاه اهواز را در دو سطح می شود تحلیل کرد؛ سطح اول مربوط به رفتار برنامه ریزان سازمان لیگ است که به نظر بیشتر در پی ثبت آمار و کارنامه ی کمی اند و به چگونگی و کیفیت فکر نمی کنند و این خلا در سالِ منتهی به جام جهانی بیشتر به چشم می آید. اردوهای آمادگی تیم ملی بار اضافی روی دوش سازمان لیگ است، کمبودهای ساختاری نظیر ورزشگاه های بدون تجهیزات هم کار را دشوارتر کرده است. همه ی این ها سازمان لیگ را به جایی رسانده که مجوز بازی در ورزشگاه کوچک تبریز را صادر می کند،  بازی پرسپولیس و تراکتور با سلام و صلوات برگزار می شود و چند هفته بعد خارج از ظرفیت در اهواز بلیط فروشی می شود و اتفاقات ورزشگاه اهواز از کنترل خارج می شود.

 

بهروان

در نگاه سردمداران فوتبال آن چه که مهم است طی شدن هفته های لیگ برتر و خلل ناپذیری اردوهای تیم ملی است، حالا این که چگونه و چطور این هفته ها می گذرد انگار خیلی مهم نیست. اما این فقط بخش رویی ماجراست. لایه زیرین، همان حکایتی است که دردناک است و جمعیت کثیری از علاقه مندان افراطی فوتبال را نشانه می رود، علاقه مندان ایرانی فوتبال که راهِ لذت بردن را گم کرده اند!

ما به ورزشگاه می رویم که در یک گردهمایی مسالمت آمیز فریاد بکشیم و به هیجان بیایم و آدرنالین ترشح کنیم، تا کمی از روزمرگی فاصله گرفته باشیم. ورزشگاه قطعا جای جنگیدن نیست، به سنگ و بطری و.. نیازی ندارد. درسی که نباید یاد می گرفته ایم را اما متاسفانه خوب فرا گرفته ایم و لذت بردن را فراموش کرده ایم. یادمان رفته که می شود تصمیم گرفت که شاد بود و با شادی به پایان رساند. همان خرده فرهنگ هایی که نوعی مازوخیسمِ مزمن در ناخودآگاهشان کمین کرده و مثلا یک مجلس عروسی بدون درگیری ختم به خیر نمی شود، حالا به ورزشگاه ها تسری پیدا کرده و تحمل لذت بردن را ندارد،  به قولی خوشی را قی می کند.

 مجله مراحم

ستایش یا (سیکل معیوب هفته)

دخترک سه ساله ی رفسنجانی که به شدت توسط والدین اش تحت ضرب و شتم قرار گرفت و معضلی به نام؛ کودک آزاری.

«خانواده» آخرین نخ نگهدارنده ی ساختارِ جامعه ایرانی است، در حالی که نهادهای فرهنگ ساز در ایران لنگ می زنند و وظیفه تربیت و پرورش نسل آینده تماما بر دوش خانواده افتاده است. با مشاهده سطحی درمی یابیم که خود خانواده ها هم حالا بخشی از معضلات اجتماعی – فرهنگی شده اند! ترکیب فشارهای اقتصادی و اجتماعی گوناگون و فقر سوادِ سبک زندگی، تمرکز را از والدین گرفته و اصلا سطح تحمل خانواده ایرانی تا حد قابل توجهی نزول پیدا کرده است، به عبارتی در قیاس با نسل های قبل تر خانواده عصبی، پرخاشگر و ناآرام و متغیر شده است و کمتر خانواده ای این روزها ثبات امنیت همه جانبه دارد بدون هیچ تهدیدی. روابط محدود خانوادگی در فضای محدود و ابتر و گلخانه ای، این سال ها موجوداتی غیر واقعی ساخته و تحویل داده است که حداقل نتیجه آن گسست اجتماعی است و به همین سادگی جامعه از کوچک ترین و در عین حال مهم ترین و موثرترین نهادش غافل می شود و خانواده هم نمی تواند دستاورد خاصی داشته باشد و جامعه اش را بسازد.

 

دخترک سه ساله ی رفسنجانی

خانواده این روزها واژه کم رمق و نحیفی است. در یک حالت کمتر محتمل یا بعید خیلی فاکتورها باید در کنار هم جور باشد تا فرزندان از خلاءهای بی شمار روحی – روانی و حتی جسمی دور یا کم نصیب باشند. در چنین بستر راکدی، خانواده یا حال خوبی ندارد و یا اگر حال خوبی داشته باشد حساب خودش را از جامعه اش جدا می کند؛ مبادا که آسیب ها و مرض های مسری جامعه که کم هم نیست به این تن مستعد و پروار، نفوذ کند. تازه اینها درشرایطی است که با  بی شمار خانواده هایی مواجه ایم که الکن اند و به طور مثال حتی قدرت تشخیصِ بیش فعالی فرزندان خود را ندارند و صرفا با تنبیه فیزیکی در پی حل مساله و تادیب هستند!

بماند که فرایند آموزش تقریبا مختل شده است و تاثیر خاص و ملموسی ، افراد چیز چشمگیری در محیط عمومی نمی بینند که برداشت کنند و محیط علاوه بر این که نمی دهد حتی بعضا می گیرد! درک  و تحلیل روانِ فرزندان که پیشکش؛ اعتیاد و فقر و بیکاری، آش را آن قدر شور کرده اند که بعضی از چهار دیواری ها و ترسیم پشت شان غیر قابل تصور شده است.

 دولت، اِشراف کافی بر آن چه که در «زیر پوست شهر» می گذرد را ندارد. نه مراکز آماری، مستدل و قوی عمل می کنند و نه اصلا اراده ای دیده می شود که اقدامی استراتژیک و زیربنایی در شناخت آسیب ها و رفع آن انجام دهد. اصلا خیلی از کودک آزاری ها (مثلا آن دسته که مربوط به آزار جنسی می شود) رسانه ای نمی شود؛ پدیده ای که حاصل تصادم خیلی از نارسایی های تشکیلاتی است و دردی نیست که با یک مسکن آرام شود.

هر زخمی روی تن و روان هر کودک، حاصل انباشتِ سال ها کمبود و ضعف است ( که خود حاصل همین سیکل معیوب است) و طبعا سال ها و آدم ها و انرژی ها و فکرها باید گذاشت که «کودک آزاری» تا حد قابل قبولی کاهش پیدا کند و این یعنی این که «ستایش» هم که خوب شود، بعدتر ستایشی دیگر روی تیتر رسانه ها خواهد آمد.

خانواده ها حال خوبی ندارند. خوب ترین شان خلاهای جدی دارند، فردیت به معنا و سویه ی منفی و منزوی آن گسترش پیدا کرده و می کند (فردیت به معنای بی محلی و بی تفاوتی). قرار بود با روابط اجتماعی گسترده تر، دنیامان بزرگ تر شود اما همان دنیای کوچک سابق را هم از دست دادیم.

 مجله مراحم

فریدون مشیری یا (شاعر هفته)

زادروز شاعر فقید نازک طبع ما؛ فریدون مشیری و بهانه ای برای لطیف کردن روزگار.

مشیری شاعر سهل و ساده ای است. نه این که بی کیفیت و دم دستی باشد، نه! اما شاعری است که در نوجوانی هم می شود آثارش را خواند و دنیای واژگان و عباراتش را درک کرد. او نه پیچیدگی و سختی اخوان را دارد، نه تخیل وسیع نیما را. درک و دریافت او هر کسی را با هر سطح سوادی خوش می آید. اما چرا بازخوانی فُرم مشیری در دنیای امروز شعر فارسی مهم است؟

 

فریدون مشیری

فضای مجازی قدرت ابراز عجیبی برای همه فراهم کرده است. هر کس در هر حوزه ای که فکر می کند استعدادی دارد و ذوقی، می تواند خودش را ابراز کند. شعر هم که وسوسه کننده و پر طرفدار است؛ پس بی شمار کانال های تلگرامی و صفحات فیس بوکی داریم که افراد در آن شعر می سرایند، در اینستاگرام هم همین حکایت است با اجبار به رسم ایماژ. کلا شعر خاصیتی دارد که هر کس در حد لحن و گویش خودش با کنارهم گذاشتن چند واژه می تواند تصور شاعرانگی کند و مسلکی و گعده ای هم زند. این احساسات خصوصا پس از رواج اشعار بدون وزن و سپید بیشتر شد. اما نسبت واقعه و مجازِ مشیری با شاعران مجازی امروز چیست؟ در امتداد همان پرسش ابتدایی که چرا بازخوانی مشیری در روزگار حاضر مهم است.

او ساده می نوشت و ما را درگیر می کرد در احساساتی که همه در آن بازی کرده ایم و بازی خورده ایم. او در عین سادگی اما شعر می نوشت، سادگی و صمیمت اتفاقا در تلاش و پیچیدگی به دست می آید، تسلط به اوزان عروضی و گنجینه ای پربار از واژه های فارسی حداقل های شروع شاعرانگی است. این بلبشوی شاعرانگی نسبتی با آن سهل و ممتنعِ امثال مشیری ندارد و شاید بهتر باشد به حرمت همین مشیری ها که تاریخ جاودان شعر ما را رقم زده اند کمی دست به عصا تر اسم واژه بازی هایمان را شعر بگذاریم، لزوما هر جمله ی دل انگیزی که خوشمان آید شعر نیست.

ای سکوت ای مادر فریادها / ساز جانم از تو پر آوازه بود / تا در آغوش تو راهی داشتم / چون شراب کهنه شعرم تازه بود…

 

مجله مراحم
 
نماینده ایلام یا (غلط هفته)

نماینده مردم ایلام در نطق میان دستور خود با اشاره به اهانت یکی از مدیران وزارت جهاد کشاورزی به مردم ایلام، ‌گفت:

“باید به تو گفت غلط کردی که به مردم ایلام برای حفظ جایگاه خود اهانت کردی.”

تاکیدی که بر کار حزبی و کلا تحزب می شود بنا بر تجربه ای است که از سال ها حکومت داری در سده های اخیر و در نقاط مختلف دنیا نشات گرفته است. اگر رجل سیاسی در ساختاری حزبی و شناسنامه دار پله پله بالا بروند و به جایگاه های مطابق شایستگی و توانمندی شان دست یابند؛ علاوه بر این که در آمادگی بالا کسب منصب می کنند، سیاست مداران مقبول تری هم خواهند شد چون در روندی طی مسیر می کنند که آمیخته به «آموزش فعل سیاسی» است، فعل سیاسی که سخنوری و فن بیان و تشخیص موقعیت و مخاطب و انتخاب لحن مناسب هم بخشی از آن است.

 

نماینده مردم ایلام

اعجوبه ای مثل ترامپ یک استثناست و اصلا بخشی از آن همه یاوه گویی ها توسط مشاوران و نویسندگان در کمپین برنامه ریزی شده و در موقعیت خاص برای جلب افکار عمومی به کار می رود، اما نماینده ایلام دقیقا با چه هدفی و با چه توجیهی از الفاظ کف و تهِ کوچه و خیابان در «مجلس شورای اسلامی» و جایگاه مقدس نمایندگی استفاده می کند؟ چه لزومی دارد که فریاد حق طلبی و نمایندگی ملت، آمیخته به خشونت کلامی و تحقیر باشد؟ نمی شد مودبانه تر از مردم شهر و دیارت، ایلام دفاع کرد؟ اصلا چه فایده و پیشبردی دارد این طرز بیان؟

گمان می کنم ظریف مثال خوبی است از ساعت ها سخنوری و حق طلبی بدون افتادن در ورطه ی لمپنیسم. به هر حال وزیر جهاد کشلورزی و نماینده ی ایلام هر دو به فکر منافع مردم هستند، آن طرف میز جان کری و آمریکایی ها که ننشسته اند، این گونه اظهارنظر کردن به غیر از تشدید فضای عصبی جامعه، چه حس و حال دیگری به وجود می آورد؟

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: