عشق از روز ازل بی سر و سامانی بـود

عشـــق از روز ازل بی سـر و ســامانی بـود ..
مـن چــه مـیدانم ؟! و مـیداند و مـیدانی بـود .

از همــان روز که افـتــــاد به تو چــــشمانم .
سـرنوشـت مـنِ نفــرین شده ویــرانـی بـود ..

مــاه و خـورشیــد برایــم چـه تفـاوت وقــتی
بــی تو هــرصبح و شبـم ابـری و بارانـی بـود

کولیِ شب زده می گفت به مـن بی تـردیـد
فــال فنجـــان دلـم سر بـه بیابانـی بـود ! …

سـوختـم بیشتـر از دیـده ی یعقـوبـی کـه …
سالـها گـمشـده اش یوسـف کنعـانـی بـود …

رد شـدی ثـانیـه ای از دل مـن …..من امــا …
بـم شـدم ، سـربـه سـرم لـرزش و ویـرانی بـود
عـکـس مهـتاب چــو افتـاد میـانِ تـــن آب …
خــوابِ آرام شبـــش یکســره طـوفـانـی بـود

پـدرم روضـه ی رضـوان بـه دو گـندم بفـروخـت
عـشـق تـو مایـه ی یـک عـمـر پـریشــانی بـود

عشـــق از روز ازل بی سـر و ســامانی بـود ..

« غزل سهرابی »

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: