ماجرای مرد حکیم و زن هرزه

images

حکیمی به دهی سفر کرد.
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از حکیم خواست تا مهمان وی باشد. حکیم پذیرفت.
کدخدای دهکده هراسان خود را به حکیم رسانید گفت: این زن هرزه است به خانه*ی او نروید.
حکیم گفت: یکی از دستانت را به من بده.
کدخدا یکی از دستانش را در دستان حکیم گذاشت.
آنگاه حکیم گفت حالا کف بزن.
کدخدا گفت: هیچ کس نمی*تواند با یک دست کف بزند.
حکیم پاسخ داد: هیچ زنی هم نمی تواند به تنهایی هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند!
به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش!!

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: