ماجرای ملا و سلمانی

 

ماجراهای ملا

 

يك روز ملا دست بچه ای را گرفت و به دكان سلمانی برد. به سلمانی گفت: من عجله دارم، اول سر مرا بتراش، بعد هم موهای بچه را بزن.

سلماني سر او را تراشيد.
ملا كلاهش را بر سر گذاشت و گفت: تا موهای بچه را اصلاح كنی، برمی گردم.

سلمانی سر بچه را هم اصلاح كرد، ولی خبری از آمدن ملا نشد.
به بچه گفت: چرا پدرت نمي آيد؟
بچه جواب داد: او پدرم نبود.
سلمانی گفت: پس كه بود؟
گفت: نمیدانم. در كوچه مرا دید و به من گفت بيا دو نفری برويم مجانی اصلاح كنيم. /مجله مراحم

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: