مخابرات نبش کوچه ششم …

دلنوشته نوستالژی و تامل انگیز که ذهن همه‌مان را به گذشته میبرد روزهایی که امکانات نبود ولی همه چیز خوبِ خوب بود.

دلنوشته نوستالژی

مخابرات نبش کوچه ششم ...

گوشه ی چادر مادرم را می‌گرفتم
باهم می‌رفتیم مخابرات نبش کوچه ششم می‌گفتند مخابرات!
همیشه‌ی خدا هم شلوغ بود
نوبت می‌گرفتیم و می‌نشستیم
بعد از چند دقیقه صدا می‌زدند و می‌گفتند خانم فلانی کابین شماره‌ی سه
یک اتاقک چوبی نیم در نیم،
یک تلفن قدیمی و کثیف روی دیوار و بوی عرق نفر قبلی اما چه ذوقی داشتیم
تقریبا هر دو روز یک بار می‌آمدیم تلفن می‌زدیم و چند دقیقه‌ای با پدربزرگ و مادربزرگم حرف میزدیم.
محل ما سیمکشی تلفن نداشت
حرف زیاد داشتیم
اما مجبور بودیم زود قطع کنیم
قطع نمی‌کردیم خودش قطع می‌شد
ارتباط ها کم بود،
اما با جان و دل…..با ذوق و شوق
حرف ها هیچوقت تکراری نمی‌شد
همه برای هم وقت داشتند
هیچکس حرف هایش را ادیت نمی‌کرد
دوستت‌دارم هایش را پاک نمی‌کرد
جایش نقطه بگذارد
وقتی می‌گفت دلم برایت تنگ شده،
شک نداشت که می‌گفت
صدا را که نمی‌شد پاک کرد، میرسید

اما هروقت تلفن می‌زدیم حتما یکی بود که جوابمان را بدهد.
آن روزها….
یک مخابراتِ نبش کوچه‌ی ششم بود و یک دنیا عشق…
که همه را از سیم‌های تلفنش رد می‌کردیم….. اما امروز….
یک دنیا وسیله‌ی ارتباطی‌
که یک “دلم برایت تنگ شده” از امواجشان رد نمی‌شود
اگر هم رد شود، می‌شود پاکش کرد
می‌ترسم در بروز رسانی بعدی
همدیگر را هم بتوانیم پاک کنیم
مادربزرگ هم که چت بلد نیست
راستی چادر مادرم….

 

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: