موهای سفید مادرم …

موهای سفید مادرم …

 امروز مادر احوال شعر هایم را می پرسید.

می گفت:راستی پسرم دیگه شعر نمیگی؟!
گفتم:چرا مادر می خوای اونی رو که برای تو گفتم بخونم؟!
لبخندی گوشه ی لبهایش خشکید و با سرتکاندادنی فرمان خواندن را صادر کرد.
با جان و دل شعری را که برای گیسوان سفیدش گفته بودم خواندم.
اما هیچ عکس العملی نشان نداد،انگار جنازه پسرش را در تابوت دیده بود؛هیچ تکان نمی خورد.
ناگهان قرآن کوچکی که همیشه با خود داشت و وقتی می گفت عثمان طاهایم را بیاورید،منظورش همین کتاب بود را با بی میلی از خود جدا کرد!
دم غروب بود…
دست در موهایش برد و تاری از آن طلای سفید را کند و با شکوه تمام بغضش را فرو برد.
رفتارش همان رفتار همیشگی نبود،چشمهایش تر شده بود،دستانش برخلاف همیشه می لرزید؛بر چشم به هم زدنی مادر پیر تر شده بود..!
چندی بعداز دیدن این صحنه همیشه مرگ آور بغض مادر،از فرط جنون به پشت بام خانه مان پناه بردم و تا فردای غمگین که مادر صدایم زد:(پسرم عثمان طاهام رو میاری؟!)پایین نیامدم.
تمام شب به این فکر می کردم تقصیر من بود،تقصیر این” چرندیات “من بود که مادر ناراحت شد.
وقتی با شرمندگی کتاب را برایش بردم،مادر برخلاف همیشه لچکش را باز کرده بود و موهای بافته شده اش را در آینه کوچکی که می گفت آن را از زمان کودکی دارد نگاه می کرد.
و من توجه ام به چیزی غیر از چشم هایش جلب شد…

مادر موهایش را حنا بسته بود!

مادر, موهای سفید مادرم

نوشته زیبای موهای سفید مادرم

نوشته زیبای موهای سفید مادرم و متن زیبا برای مادر و متن آموزنده درباره مادر و داستان زیبا برای مادر و متن زیبا برای روز مادر

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: