پیرزنی که خدا را به خانه دعوت کرد (داستانک)

داستان پیرزنی که خدا را به خانه اش دعوت کرد

داستان مهمانی پیرزن برای خدا

پیرزن و مهمانی خدا

مجله مراحم؛ پيرزني در خواب خدا رو ديد و به او گفت:

خدايا من خيلي تنهام، مهمان خانه من مي شوي؟!
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به ديدنش مي رود…
پيرزن از خواب بيدار شد و با عجله شروع به جارو زدن خانه اش کرد..!
رفت و چند نان تازه خريد و خوشمزه ترين غذايي که بلد بود رو پخت.
سپس نشست و منتظر ماند…
چند دقيقه بعد درب خانه به صدا در آمد…
پيرزن با عجله به سمت در رفت و اون رو باز کرد
پيرمرد فقيري بود، پيرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پيرزن با عصبانيت سر فقير داد زد و در را محکم بست
نيم ساعت بعد دوباره در خانه به صدا در آمد. پيرزن دوباره با عجله در را باز کرد
اين بار کودکي که از سرما مي لرزيد از او خواست که از سرما پناهش دهد
پيرزن با ناراحتي در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت
نزديک غروب بار ديگر درب خانه به صدا در آمد
اين بار نيز پيرزن فقيري پشت در بود. زن از او کمي پول خواست تا براي کودکان گرسنه اش غذا بخرد
پيرزن که خيلي عصباني شده بود با داد و فرياد پيرزن فقير را دور کرد
شب شد و خدا نيامد…!
پيرزن با يأس به خواب رفت و بار ديگر خدا را ديد
پيرزن با ناراحتي گفت: خدايا، مگر تو قول نداده بودي که امروز به ديدنم خواهي آمد؟!
خدا جواب داد:
بله، من امروز سه بار به ديدنت آمدم اما تو هربار در را به رويم بستي…!

آنهايي که به بيداري خداوند اعتماد دارند ، راحت تر مي خوابند . .يک جمله زيبا از طرف خدا :“قبل از خواب ديگران را ببخش ومن قبل از اينکه بيدار شويد شما را مي بخشم.خدايا! آنچه* که دادي تشکر! ! آنچه که ندادي تفکر!به آنچه که گرفتي تذکر!که:داده ات نعمت!نداده ات حکمت!و گرفته ات عبرت است!يا رب؛ آنچه خير است تقدير ما کن!و آنچه شر است از من و دوستانم جدا کن.

دست هايم به آرزوهايم نرسيد آنها بسيار دورند !
اما درخت سبز صبرم مي گويد : اميدي هست ؛ دعايي هست ؛ خدايي هست ..

 

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: