پیرزن و دستمزد پزشک (حکایت)

حکایت زیبا

حکایات آموزنده

تو مطب پزشک نشسته بودم و منتظرنوبت برای مادرم.
خانمی کنارم بود به من گفت؛چه پولی درمیارن این دکترا، فکر کن روزی پنجاه نفر رو که ویزیت کنه میشه. مشغول محاسبه درآمد تقریبی پزشک بود
که پیرمردی از روبرو گفت:چرا به این فکر نمیکنین که امشب پنجاه نفر راحتتر میخوابن،
پنجاه خانواده خیالشون آسوده تره. حالم بااین حرف پیرمرد جان گرفت، انگار یک دسته قوی سفید توی ذهنم به پرواز درآمدند. پیرمرد همچنان حرف میزد : هر اتومبیل گرون قیمتی که از کنارتون رد شد نگید دزده، کلاهبرداره، الهی کوفتش بشه ازکجا آورده که ما نمیتونیم. بگید الحمدلله که یک نفر از هموطنام ثروتمنده، فقیرنیست، سر چهارراه گدایی نمیکنه، نوش جونش” حال خیلی ها شاید عوض شد با این حرف و نگاه قشنگ پیرمرد.
وقتی خدا بخواد بزرگی آدمی رو اندازه بگیره، متر رو به جای قدش ، دور “قلبش” میگیره، خدا نگاه زیبای ما را دوست دارد.
نگاهتان زیبا.

loading...

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: