حکایت کوری که چراغی در دست داشت “چراغ راه نابینا”

حکایت چراغ راه نابینا

چراغ راه نابینا حکایت زیبا از کوری که چراغی در دست داشت را در این صفحه میخوانید حکایت آموزنده که در کتاب بهارستان نوشته عبدالرحمن جامی وجود دارد.

نابینائی در شب تاریک چراغی در دست و سبوئی بر دوش در راهی می رفت. فضولی به وی رسید و گفت :
ای نادان! روز و شب پیش تو یکسانست و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را فایده چیست؟

نابینا بخندید و گفت : این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلان بی خرد است، تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند.

حال نادان را به از دانا نمی داند کسی
گرچه دردانش فزون از بوعلی سینا بوَد
طعن نابینا مزن ای دم ز بینائی زده
زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود

 عبدالرحمن جامی | بهارستان

چراغ راه نابینا,حکایت

حکایت زیبا از بهارستان جامی

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: