چهره های جنجالی هفته: از مسعود شجاعی تا تینا پاکروان

مسعود شجاعی یا (بی سلیقه ی هفته)

مسعود شجاعی در گفت و گویی مفصل با یک خبرنگار ورزشی! و در واقع با شبکه معاند «رادیو فردا» حرف هایی زد که جنجال زیادی در رسانه ها ایجاد کرد. شجاعی از «فساد سیستمی» گفت و از جای خالی خانم ها در استادیوم های ورزشی و البته شاید در مهم ترین بخش از حرف هایش، از فساد اخلاقی در مدارس فوتبال.

این که گمان کنیم مسعود شجاعی این حرف ها را در موقعیتی خاص زده است و به قولی جوگیر شده غیر منطقی می آید؛ کما این که آن هایی که تعقیب کننده شجاعی در شبکه های اجتماعی هستند و رفتار این ملی پوش باسابقه را با وسواس بیشتری دنبال کرده اند، می دانند که وی به طور کلی آدم دغدغه مندی است (فارغ از درستی یا نادرستی مباحث طرح شده توسط وی) و چند سطح بالاتر از دیگر همبازی هایش قرار دارد. در واقع او صرفا یک فوتبالیست با دغدغه های دم دستیِ شهرت نیست، وی همواره کنش داشته و دارد و موفق شده است در طی این سال ها از کنار شهرتش یک کاراکتر دیگر بسازد که می شود با کمی اغماض اسمش را گذاشت «فعال اجتماعی» (دقت کنید که برای این دسته سلبریتی ها به دلیل بُرد رسانه ای شخصیت شان، صرفا اظهار نظرهای مهم ایشان، نوعی عمل و کنش اجتماعی محسوب میشود)

مسعود شجاعی

شجاعی از همین دسته سلبریتی هاست؛ چیزی فراتر از یک فوتبالیست عادی. این که تصمیم گرفته از شهرتش، ابزاری کاربردی بسازد و صرفا در لحظه و حاشیه های زرد نمانَد انتخاب محترمی است. البته که این انتخاب شریف ملزوماتی دارد و الزاماتی که بی نهایت ظریف و پیچیده است، خصوصا در جامعه ای مثل ایران که خط قرمزهای رسمی و عرفی کم نیست.

در اینجا شجاعی؛ به عنوان یک فوتبالیست کاراکتردار که حرف های بدی هم نزده، کمی دردسر ایجاد کرده است زیرا وزن حرف هایی که زده در تناسب با وزن رفتارش نیست. او از فساد اخلاقی در مدارس فوتبال می گوید اما در گفت و گو با «رادیو فردا»! انگار حرف محارم را پیش روی نامحرم بگذاری، و کلاف داستان در همین نقطه سردرگم می شود. البته که قرار نیست یک طرفه شجاعی را محکوم کنیم، این داستان بعد دیگری دارد و آن هم عدم اطمینان از بازتاب حرف هایی است که چه بسا اگر با یک رسانه ی داخلی مطرح می شد، اصلا به گوش نمی رسید و قبل از انتشار آنچنان دچار جرح و تعدیل می شد که ما اکنون داستانی نداشتیم.

مخلص کلام این که این وضعیت، محصول تصادم اوضاع نامطلوب رسانه های داخلی و البته کم تجربگی و بی سلیقگی شجاعی است. وضعیتی که باید با تدبیر ختم به خیر شود که تیم ملی آسیب نبیند. آسیب یک تیم فوتبال فقط در ابعاد فنی و تاکتیکی نیست، حتی اگر تصور کنیم شجاعی مهره ی قابل اتکایی در تیم کی روش نیست باز هم فرض محرومیت احتمالی او حواس کادرفنی و بازیکنان را پرت می کند و هر گرایشی نسبت به حکم احتمالی یک شکاف مخرب و پنهان در تیمی که کوران مقدماتی جام جهانی را تجربه می کند، ایجاد خواهد کرد. کاش بنشینند و محرمانه حرف های شجاعی را بشنوند و دیگر پای «رادیو فردای معاندی» هم در کار نباشد که از این کلاه نمدی بسازد، اپوزیسون نما!مجله مراحم

منصور ضابطیان یا (خداحافظی هفته)

عاقبت پس از کش و قوس های چند ماه اخیر برنامه «رادیو شب»، منصور ضابطیان نامه ای منتشر کرد و از عدم همکاری با مسئولان تصمیم گیرنده در صدا و سیما گفت و به نوعی خبر داد که تیم موفق و وزین «رادیو شب» و قبل تر از آن «رادیو هفت»، دیگر به تلویزیون باز نخواهند گشت.

تاک شوها و برنامه های گفتگو محور در تمام دنیا قائم به مجری برنامه اند، فرقی هم نمی کند آن برنامه در چه حوزه ای باشد. اصلا تمام تاک شوها در گذر زمان از مجری برنامه هویت می گیرند و متقابلا به آن کاراکتر هم هویت خاص تری می بخشند.

برنامه های این چنینی، در گذر زمان شکلِ خلقیات و احوالات و تفکرات مجری را به خود می گیرند، خصوصا وقتی آن مجری توامان در اتاق فکر برنامه هم باشد. مثلا «خندوانه» به تاسی از روحیه ی رامبد جوان، نوعی از خنده ی مبتنی بر موقعیت های کمیک را بازتولید می کند؛ اما در «دورهمی» به تاسی از مهران مدیری با نوعی از شوخی های زیرکانه، رندانه و انتقادی تر مواجهیم.

منصور ضابطیان

تلویزیون ها در گذر از روزها و ماه های اولیه ی اجرای تاک شوها، با سرمایه گذاری روی چهره های مستعد در اجرا، مخاطب ثابت جذب می کنند و آن مخاطب ثابت است که در واقع چرخ رسانه را در همه دوران می چرخاند. پس در این قاعده همه ی آن هایی که مقابل دوربین قرار می گیرند و به طور خاص مجریان، بی نهایت تاثیرگذارند و مجریانِ فکرساز تاثیرگذارتر. مقصودم دقیقا دسته ی «منصور ضابطیان ها» است، که به مددِ آنتن جایگاه و مقبولیت کسب می کنند اما مدیران صدا و سیما دقیقا هر بار که به این نقطه می رسند هم منافع خود را دو دستی کنار می زنند و هم تحفه ای دندان گیر برای آن ورآبی ها می فرستند؛ فردی «در موقعیت و خودی» را تبدیل به «غیر خودی و بر موقعیت» می کنند.

این تنگ نظری مدیران و دست اندرکاران، محصول دنیای کوچکی است که چیزی بیشتر از پیرامون را نمی بیند اما ناخودآگاه موجب گشایش می شود. ضابطیان حالا به یمن تلویزیون فقط یک روزنامه نگارِ خوش قلم نیست، او حالا انتخاب های زیادی دارد؛ نمونه اش همین تلویزیون های اینترنتی که مخاطب خودش را هم پیدا کرده است. مگر جیرانی ۳۵ را نمی چرخاند و اصلا مگر همین برنامه اینترنتی معتبرتر و پر مخاطب تر و تاثیرگذارتر از هفتِ افخمی نیست؟ پس واضح است که بازنده ماجرا قطعا ضابطیان نیست. بماند که این شکل کنار زدن چهره های محبوب، از شمایل آن ها هاله ی جذاب و قهرمانِ مخالف خوان می سازد و مردمِ این سال ها مخالف ها را غلط یا درست، شجاع دل می دانند و نتیجه اش می شود محبوبیتِ کاذب و بیشترِ چهره ی کنار زده شده.

ضابطیان حذف می شود، برنامه ای با سر و شکل «رادیو شب» جایش را در تلویزیون از دست می دهد. مدتی بعد نیازِ مخاطبی از جنس «رادیو شب»، ضرورت ایجاد برنامه ای مشابه را ایجاد می کند. تلویزیون دوباره هزینه می کند و چهره ی جدید می آورد، اما سایه ی سنگین نمونه ی موفق و محبوبِ اولی سنگینی می کند و عملا جای آن هیچ وقت پر نمی شود. معادله ساده است؛ تلویزیونِ معاند برنده، ضابطیان برنده، تلویزیون بازنده!

مجله مراحم

دانشجویان یا (۱۶ آذر هفته)

روز دانشجو، بی گمان یکی از پویاترین روزهای تقویم ایرانی است. آن خون هایی که ۱۶ آذر را وزن دادند، آن قدر غلظت و اصالت داشته اند که سال هاست در هر دوره و حال و اوضاع و دولتی، روزدانشجو زنده و پر تحرک است. روز دانشجو اما در واقع برای همه است به غیراز خودِ دانشجو و این دلایل گوناگونی دارد که در اینجا مرور می کنیم.

دانشجو در همه جای دنیا جایگاه کاتالیزور و سردمداریِ جریان های اجتماعی را دارد؛ به عبارت بهتر حلقه ی واسط نخبگان و عوام است ( جز بعضی از دانشکده های علوم پایه که شاید غلظت علمی شان زیادی بالاست). دانشجویان (منظور در سطوح بالا و دانشکده های معتبر در شهرهای بزرگ) مترجمِ زبان نخبگان جامعه برای عوام هستند. حلقه ی ارتباطی که اگر نباشد، شاید ارتباطی ایجاد نشود و عوام در کار خود باشند و خواص هم در گعده های خود غرق. این حالت در جوامع جهان سوم تشدید شده و قطعی است چون غالب آن ها از وجود نهادهای مدنی و سمن ها(سازمان مردم نهاد یا ان. جی . او) و انجمن های فعال و پویا خالی اند و بعضا نگاه بدبینانه دولت ها اجازه رشد و نمو نهادهای مدنی را گرفته است، پس افراد در چنین جوامعی صرفا جمع هایی هستند بی شکل که بنا به موقعیت های گذرا در کنار هم قرار می گیرند و جامعه از «کنارهم قرار گرفتن های هدف دار و پیش برنده» تهی است.

دانشجویان

اگر نهادهای مدنی جان بگیرند و هر شهر و دیاری افرادی با هویت های متکثر داشته باشد که در این انجمن ورزشی و آن انجمن فرهنگی عضو باشند، گردش اطلاعات و افکار توان و سرعت و پویایی بیشتری خواهد گرفت و با افراد فعال و اجتماعی تری مواجه خواهیم بود که این از نیاز کاذب و تشدید شده نسبت به وجود گروه های دانشجویی می کاهد. در واقع فشار ناشی از خلاء جامعه مدنی در جوامع توسعه نیافته، ناگزیر به دانشگاه ها سرازیر می شود و دانشجویان اجبارا بازیگران مدنی جامعه می شوند. عده ای نوجوان و جوان غرق در احساسات و افکار متلاطم و پرشور که تازه به بطن جامعه وارد شده اند و در حقیقت در سنی که باید تجربه کنند و بیاموزند، بارِ مطالبات جامعه را به دوش می کشند و ویترین تحول خواهان آن جامعه می شوند و خب چه کسی است که نداند ساختار دانشگاه ها به طور ذاتی یارای پذیرش این همه تجربه گرایی و تلاطم را ندارد.

دانشجوی جوان در سنی که هویتِ مستقل، امری است جذاب و فریبنده؛ خود را نماینده ی قشر وسیعی از مردم می بیند و وسوسه ی تاثیر گذاری و مسئولیت یقه اش را رها نمی کند. مدیران دانشگاه ها هم که باید کلی دغدغه ریز و درشت را رفع و رجوع کنند ( از مسائل آموزشی تا بودجه و …) طبعا در مواجهه با مشتی جوان با مطالبات رنگارنگ احتیاط می کنند و کم کم در غیاب ساختارهای مشخصی برای پاسخ به مطالبات، خواسته های دانشجویان قشری و تشکلی می شود و دوقطبی ها شکل می گیرد و عملا عرصه اجتماعی به گروکشی های سیاسی آلوده می گردد.

محیط دانشگاه در چنین روندی است که از تولید علم فاصله می گیرد و میان خواسته های احزاب سیاسی سرگیجه و اصلا از همان خواسته های به حق صنفی و اجتماعی – فرهنگی هم منحرف می شود. این وسط جامعه مدنیِ خفته هم که چشم امید به دانشگاه داشته است در یک دور سینوسی انقباض و انبساط می افتد و همان که نباید بشود می شود؛ نه نخبگان حرف عوام را می فهمند و نه عوام حرف آن ها را. در نهایت «دانشجو» می ماند با ماحصل نداشته ای از آن همه فعالیت؛ و جوانی اش منتهی میشود به سرخوردگی و گوشه نشینی یا مهاجرت و غربت.

مجله مراحم

مهدی رحمتی یا (دردسر هفته)

چند ماه پیش در اردوی تیم استقلال در ارمنستان، هواداری ایرانی عکسی در کنار مهدی رحمتی ثبت می کند که این روزها منتشر شده است و درسر ساز. هوادار مورد بحث پوشش مناسبی ندارد و این که دروازه بان سابق تیم ملی در کنارش قرار گرفته، شاخک های کمیته اخلاق را حساس کرده و احتمال محرومیت مهدی رحمتی بالا رفته است.

به دور از کَل کَل های فوتبالی که این روزها اتفاقات مربوط به سوشا مکانی را هم وزن حاشیه های ماجرای مهدی رحمتی می داند، به راستی رحمتی چقدر در این ناهنجاری اختیار و دست داشته و چقدر مستحق محرومیت است؟

مهدی رحمتی

این مساله که بخش هایی از جامعه ایرانی میان آن چه نشان می دهد و آن چه که واقعا هست فاصله ای بعید و پر نشدنی دارد، غیرقابل انکار است. همه می دانیم عده ای در این کشور زندگی می کنند که جور دیگری نشان می دهند و در حوزه ی خصوصی چیز دیگری هستند. این فرهنگ که دائما همان عده را از نمایش آن چه در واقع هستند پرهیز می دهد در سال های اخیر رشد بیشتری داشته است. همه در اطراف خودمان این آدم ها را لمس کرده ایم. این حکایت داخلی هاست، اما ما یک خصیصه ی منحصر به فرد دیگر هم داریم. کلی مهاجر در سرتاسر دنیا که نمود عینی اش را در رقابت های ورزشی می بینیم؛ از کانادا و استرالیا تا قطر و ارمنستان. این سیل مهاجران و بعضا توریست ها هیچ گاه سلبریتی های ایرانی را تنها نمی گذارند و تقریبا در هیچ جای دنیا سلبریتی های ایرانی کاملا غریبه نیستند. البته که این موقعیت، امتیاز ویژه ای است که مراقبت ویژه هم می خواهد؛ چون اساسا زیست ایرانی در خارج از کشور درصد قابل ملاحظه ای متفاوت است از زیست ایرانی در داخل کشور.

حالا این فاصله ها و شکاف های پر نشدنی بعضا این گونه رخ نشان می دهند؛ طبیعی است که یک فوتبالیست محبوب (با شخصیت هیجانی و هوشِ اجتماعی متوسط به پایینی که اساسا از ورزشکارانمان سراغ داریم) این مساله که ما چند مدلِ از اساس متفاوت شهروند ایرانی داریم را نمی تواند مدیریت کند (کاری که سیاستمداران ما به خوبی از پس آن بر می آیند). رحمتی و امثال او تئوریسین و نظریه پرداز نیستند که قدرت پیش بینی و تحلیل وضعیت داشته باشند؛ از طرفی نماینده وزارت خارجه هم نمیستند که ملزم به رعایت اصول و قواعدی در پوشش شان باشند. آن ها صرفا به عنوان یک فرد مشهور در موقعیت قرار می گیرند و در قالب عرفِ رابطه سلبریتی و هوادار با عوام همراهی می کنند ودر واقع کار درستی هم می کنند. کدام هوادار فوتبال امتناع ستاره ی محبوبش را به خاطر پوشش نامتعارف تحمل می کند؟

در هر صورت توقع کنترل و مراقبتِ شرایط این چنینی از آدم هایی که صرفا در زمین فوتبال باهوش تر و مدبرتر از بیرون مستطیل سبز هستند، توقع زیاد و بیهوده ای است. این ها همه در حالی است که ما تصور کنیم صرفا این قسم رفتارها سهوا و یا از سر ناچاری انجام می گیرد، وگرنه در جنجال هایی مثل سوشا ما با یک سلبریتی مواجه بودیم که از لحاظ عرف رسمی کشور دست به ترویج سبک زندگی نا به هنجاری زده بود. او به اشتباه، این سبک زندگی را «انتخاب» کرده بود.

مجله مراحم

بابک زنجانی یا (اعدامی هفته)

عاقبت رای پرونده بابک زنجانی در دیوان عالی کشور تصویب شد و اعدام، انتظار مرد جنجالی روزگار تحریم را می کِشد. زنجانی اگر اعدام هم بشود احتمالا هنوز فکرهایی در ذهن مردم نفس خواهد کشید و پرسش هایی جان می گیرند که با طناب اعدام حیاتشان تمام نمی شود. پرسش هایی نظیر این که آیا «زنجانی» به تنهایی این راهِ ناصوابِ پر پیچ و خم را طی کرده بود و همراهانی نداشت؟ اگرهمراهانی داشته آن ها کجایند؟ با اعدام زنجانی چه دردی از فسادِ افسارگسیخته در اقتصاد کشور درمان می شود؟ پول های چند هزار میلیاردی باد بُرده را باد کِی پس می آورد و در کجا؟ پرسش هایی به جامانده از آن دوران و آن سال ها.

بابک زنجانی

ساختار معیوب آن سال ها در زنجیره ای از پیچیدگی ها، ابهام ها و زد و بندها طبیعتا قائم به یک نفر نبود. فساد مالی آن هم با این حجم و در این سطح و گستردگی و نفوذ، کار یک دلال که نیست و نمی تواند باشد! این پرسش به حق مردم پاسخی در خور ندارد. آن ها می دانند برای پیشبرد این همه فساد در بوروکراسی اداری کشور ما، کلی آدم کوته فکر و طمع کار نیاز بوده است و البته بی نهایت حفره های ساختاری و خلا های قانونی که آدرس فساد را ناخوداگاه به افراد مستعد داده است. این ها همه شرایط بروز فساد را فراهم می کنند و بدتراز همه این ها رسانه هایی اند که می توانند به دنبال شفافیت و پرسشگری و افشاگری باشند اما با سکوتشان و درگیر نکردن خودشان، عملا کل فرایند فساد را تسهیل می کنند. همان رسانه هایی که فردای اعلام حکم بابک زنجانی رفتاری قابل پیش بینی داشتند. نکته ماجرا همین جاست. کاری هم به اصولی و اصلاحی نداریم. داستان فراتر از این حرف هاست.

بدون تعارف این قطب بندی ها همواره کمترین میزانِ میلِ دموکراتیک یا عدالت خواهانه را به «شفافیت» داشته اند. یک روز فیش های حقوقی و یک روز اختلاس های چند هزار میلیاردی؛ سوژه ها عوض می شود اما ماهیت یکی است و بسته به تعلق خاطرهای جناحی و دولتِ وقت، حساسیت ها کم و زیاد می شود. اگر فردای تایید حکم زنجانی روزنامه های یک جناح نسبت به این اتفاق بی اعتنایی کردند، ناخواسته نخ داده اند برای آن هایی که بهتر و عمیق تر درک می کنند.

امروز و دیروز اصولگراها خبر زنجانی را بایکوت کردند، روزی دیگر اصلاحاتی ها سوژه ای دیگر را بایکوت می کنند. بماند که آن ها هم ضرر می کنند چون مخاطب این روزها خودش بیشتر از آنچه سیاستمداران می پندارند متوجه حقایق می شود و در وقت لازم مردم آنها را بایکوت می کنند. ختم کلام اینکه مردم در گعده هایشان دنبال همدستان زنجانی افتاده اند و چراغ دست گرفته اند و چه کمیک وار بعضی رسانه ها با نارسایی هایشان آدرس را به مردم نشان می دهند. همدستان زنجانی را در عکس هایی که کار نمی شود و در واژه هایی که نوشته نمی شود جست جو کنید.

مجله مراحم

تینا پاکروان یا (هنرمند هفته)

یکی از رسانه ها القابی را در مورد بهرام بیضایی به کار برده که عجیب و ناراحت کننده است، بیضایی را به راحتی می شود با کارنامه اش سنجید. کارگردان کاربلد سینما و تئاتر که مشخصا در بحث اسطوره تقریبا بی همتاست و کارهای قابل توجه ای چه در حوزه سینما و تئاتر و حتی کتاب دارد. هر کسی که اندکی با جنس کارهای بیضایی آشنا باشد می داند که از آن جنس روشنفکر هنرمندان اصیلی است که اعتبارش را نه از رسانه ها، بلکه با اتکا به تولیدات با ارزشش می گیرد. این تاکید بر جایگاه بیضایی از آن جهت بود که خیال من و ما و شما راحت شود که جانبداری از بیضایی یک شو و یا حرکت تبلیغاتی و رسانه ای نیست. اصل ماجرا اما درباره کسی است که حد نهایت کیفیت است (در حوزه ی کاری خودش) و مصداق یک الگوی کامل.

تینا پاکروان

تخریب یک الگو چه تبعاتی دارد و بافت فکری یک جامعه را دچار چه آسیب هایی می کند؟ فرضا بیضایی را با واژه ها تیرباران کردیم، کلی برچسب الصاق وجودش کردیم، کارگردانی که کارهایش را کرده و حال آن گوشه ی دنیا نشسته چه تاثیری از این قسم رفتارهای رسانه ای می گیرد؟ تقریبا هیچ! نهایتا رسانه های معاند از این خوراک توبره ای می دوزند و بخش های خبری آخر شب را به زعم خودشان پر و پیمان تر تحویل می دهند.

اما آن چه که برای ما می ماند؛ رواج فرهنگ برچسب زنی و انسداد گفت و گو است که همه ی ما را از تفاهم دور می کند. خشونت کلامی و عصبیت را رواج می دهد و به تبع آن قدرت پذیرندگی و تحمل دیگری را در لایه لایه اجتماع کاهش می دهد. انگار کل جامعه کلاس درسی است که برخی شاگردان کم حوصله تر کلاس آن شاگرد اول را با برچسب زنی منکوب می کنند، اما این آفت رویی ماجراست. اتفاق بدتر حراج گذاشتن و منگنه کردن شخصیت های وزینی است که در گذرسالیان اعتبار کسب کرده اند و حال که الگوهای قابل تاملی برای فرهنگ سازی شده اند به راحتی پایین کشیده می شوند (در حد یک خبر و مقداری حاشیه سازی) و وقتی الگوهای جامعه ای حراج شود و به زیر کشیده شوند، بعد از مدتی الگوهای دروغین و فیک سر برمی آورند و سطح کل جامعه (در اینجا جامعه هنری) پایین کشیده می شود. مثل این که یکی زیر نردبانی بزند که ما (استعاره از جامعه ایران) روی آن ایستاده ایم، یک باره همه چند سطح سقوط می کنیم.

اگر تینا پاکروان به عنوان یک جوان در مقابل چنین جملاتی موضع گیری می کند( نه به خاطر تقابل و سو استفاده های سیاسی بلکه به خاطر تکریم نام بیضایی و احترام به یک پیشکسوت واقعی) باید ستایش اش کرد که به جا و به اندازه موضع گیری کرده، غنیمتی که این روزها کمتر یافت می شود.

مجله مراحم

علی حاتمی یا (کارگردان هفته)

سالروز درگذشت علی حاتمی، بهانه ی رجوع به سینمای منحصر به فردی است که در دوران حیات خالق آن قدر دانسته نشد و پس از مرگ بارها و بارها دیده شد. در روزگار امروز به یمن کثرت رسانه ها و ابزار مجازی به راحتی می توان به گنجینه فیلم های حاتمی رسید و تاریخ خواند، همان تاریخی که از فرط ناباوری فراواقعیت نام گذاشته بودند و بی ربط به وقایع تاریخی می دانستند.

علی حاتمی

«تاریخ» مشخصه ی اصلی سینمای حاتمی بود؛ او با دیالوگ هایی که چیزی شبیه شعر بود و با آدم ها و فضاهایی که دائما در دالان ها و بزنگاه های تاریخی غوطه ور بودند، بارها و بارها به کنایه و مستقیم رنج وقایع دوار تاریخ ایرانی را پیش رویمان می گذاشت. «هزار دستان»، «حاجی واشنگتن» و…را باید بارها و بارها دید، آثاری که به غایت در درک و شناخت جایگاهی که داریم کارساز هستند. درک دنیا از طریق هنر کم رنج تر و قابل تحمل تر است، حاتمی کارگردان آینده است. او در میان ما زندگی می کند و با کاراکترهایش خیلی از رنج هایی که همین امروز درگیرش هستیم را واکاوی می کند.

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: