چه می خواهی تو از جانم که جز عشقت نمی دانم…

 

چه می خواهی تو از جانم که جز عشقت نمی دانم

چنانم کرده ای عاشق که بی عشق تو ویرانم

میان سجده ام هر شب فقط یک ذکر می خوانم

تویی روحم تویی جانم تویی پیدا و پنهانم

تویی سرچشمه ی امید و یأس و درد و درمانم

نمی بینی تو دردم را ، ز غم گویی به زندانم

نگر بر قلب بیمارم ، ببین این جسم بی جانم

برای دیدن رویت ز هر خوابی گریزانم

گذر کن یک دمی بر من ببین چشمان گریانم

بیا سویم چو میدانی تویی سوی دو چشمانم

 

چه می خواهی تو از جانم که جز عشقت نمی دانم

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: