چه کنم با دل خویش…

چه کنم با دل خویش...

چه کنم با دل خویش؟؟؟؟

چه کنم با دل خویش آه از دل من که ازو نیست بجز خون جگر حاصل من
زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش چه کنم با دل خویش
چه دل مسکینی چه غمین می شود اندر غم هر غمگینی
هم غم گرگ دهد رنجش وهم غصه میش چه کنم با دل خویش
در دلم هست هوس که رسد در همه احوال به درد همه کس
چه امیری متمول چه فقیری درویش چه کنم با دل خویش
طفل عریانی دید چشم گریانی و احوال پریشانی دید
شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش چه کنم با دل خویش
دید گردیده فقیرب هر نان گرِسِنه آن گونه که از جان شده سیر
دل من سوخت بر او تا جگر من شد ریش چه کنم با دل خویش
زارم از دست عدوچه کنم دل نگذارد که برم حمله بدو
بسکه محتاط به بار آمده و دور اندیش چه کنم با دل خویش
گر درافتم با مار نیست راضی دل من تاکشم از مار دمار
لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش چه کنم با دل خویش
دارد این دل اصرارکه من امروز شوم بهر جهانی غمخوار
همه جا در همه وقت و همه را در همه کیش چه کنم با دل خویش
از برای همه کس دل بی رحم درین دوره بکارآید و بس
نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش چه کنم با دل خویش.
……………………………………………………………….

استاد ابوالقاسم حا لت

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: