دلنوشته یک دختر افغانی: هفت پشت پدر من کارگر است

من یک کارگرزاده ی اصیلم چون بابا از ده سالگی کارگر بوده و بعد از آمدن به ایران شد کارگر افغانی، هراس از افغانی بگیر هیچ وقت متوقفش نکرد، از اون کارگرایی بود که پنج صب میزد بیرون و هفت شب میامد خونه و امکان نداشت سرگذر بره و کسی به کار نگیرش، بابا هیچ وقت اعتراض نمیکرد نه به مهندس وقتی که پولش رو نمیداد، نه به مامان وقتی بهش فحش میداد و نه حتی به من وقتی جوراباش رو نمی شستم،

 

 

بابا عاشق گوشت، بی بی سی، چای تیره و شلوارای دست دومه که از کهنه فروشی میخره، هر وقت بگی پشتم رو بخارون پایه است و با کف دستش که شبیه سنگ پا زبره پشتت رو میخارونه، تازگیها گوشاش سنگین شده و دیگه به کار نمیگیرنش…

 

 

 

 

 اگه یک پیرمردقد کوتاه با ریش و سبیل غبار گرفته، کیسه ی کار که توش یک قابلمه و لباسای کاره و چشمای قرمز و ناامید دیدید که ساعت ده صبح در حال برگشت از سر گذره بهش بگید: طیبه خیلی ازت ممنونه به خاطر اینکه با وجود تمام آوارگی و زندگی بدون ضمانتت، کنارش موندی و شدی تنها ضمانت زندگیش. دلش برات تنگ شده، برای شکم گردت، صورت سرخِ آفتابسوختت و دستای کلفت و زبرت.

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: