داستان پسر سیاهپوست و بادکنک سیاه

مجله مراحم: در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد …
بادکنک فروش برای جلب توجه، یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بچه ها برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار می کردند را جذب خود کرد
سپس یک بادکنک آبی و بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را به یکی یکی رها کرد.

بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند…
پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود !
تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید : ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید، بالا می رفت ؟

مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت وپس از لحظاتی گفت :
پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد …

دوست کوچک من ، زندگی هم همینطور است و چیزی که باعث رشد آدمها میشود رنگ و ظاهر آنها نیست …
رنگ ها،شکل ها وسایر تفاوت هامهم نیستن
مهم درون آدمه ، چیزی که در درون ما آدم ها است تعیین کننده مرتبه و جایگاهمونه و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشه به بالا و بالاتر میرویم…

 

پسر سیاه پوست زیبا

loading...

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: