داستان های کوتاه

داستان آموزنده,داستان های آموزنده,داستان های کوتاه,حکایات آموزنده,حکایت های زیبا,حکایت های جالب,حکایت های تاریخی,حکایت مذهبی,حکایت های قشنگ,حکایت عبرت انگیز

داستانک: دزدان بانک

در يک دزدی بانک در گانک ژو چين دزد فرياد کشيد: « همه شما در بانک، حرکت نکنيد. پول مال دولت است و زندگی به شما تعلق دارد. » همه در بانک به آرامی روی زمين دراز کشيدند. اين «شيوه تغيير تفکر» نام ...

ادامه نوشته »

حکایت حاکم و هندوانه

ميگويند حاكمي در سفري با خود هندوانه اي داشت بعد از مدتي حركت تشنگي توان او را بريد لذا هندوانه را از ميان دو نيم كرده و نصف آنرا تماما خورد بقيه را در سايه سنگي گذارد و بخود گفت....

ادامه نوشته »

داستان: گم شدن مداد در مدرسه

داستان گم شدن مداد در مدرسه,«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم ....

ادامه نوشته »

داستانک: نامه پیرزن به خدا

یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه‌ای به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده ...

ادامه نوشته »

زنی که “بسم الله” ذکر لب هایش بود

زنی که "بسم الله" ذکر لب هایش بود, روایت است مردی بود منافق اما زنی داشت مومن و متدین. این زن تمام کارهایش را با "بسم الله" آغاز می کرد. در شأن و منزلت بسم الله همین بس که به فرموده امیرالمومنین ...

ادامه نوشته »

حکایت: کارگری که عاشق گوهرشاد شد

گوهرشاد، همسر سلطان شاهرخ تیموری، زنى مؤمن و با تقوا بود که مسجد گوهرشاد که در کنار حرم امام رضا علیه السلام است، و دارای معمارى ارزشمندى است، به دستور او ساخته شد. گوهرشاد، در زمانى....

ادامه نوشته »

داستانک: قنادی پولدارها

تو شمال شهر یه قنادی باز شد ! فقط پولدارا میتونستن اونجا خرید کنن یه روز که تعدادی از پولدارا تو قنادی در حال خرید بودن یه گدای ژنده پوش وارد شد و تموم جیبهاشو گشت، یه ۵۰ تومنی پیدا ...

ادامه نوشته »

رمز آرامش مادر بزرگ…

مادر بزرگم بسیار صبور و آرام بود. خیلی از اوقات که همه برای موضوعی پر پر میزدند او با آرامش کنار بساط سماورش مینشست و یک قاشق دارچین و نبات داخل استکان چایی اش میریخت و آرام آرام...

ادامه نوشته »

داستان حلاج و جذامی ها

ظهر یکی از روزهای ماه رمضان منصور حلاج از کنار خرابه ای که جزامیها سکونت داشتند میگذشت، جزامی‌ها داشتند ناهار می‌خوردند. ناهار که چه؟ ته مانده‌ی غذاهای دیگران و چند تکه نان…

ادامه نوشته »

دوست داشتن های تاریخ گذشته

هنوز آن شب را خوب به خاطر دارم ‌ از خوشحالی خوابم نمی برد چند هفته ای بود که دلم پشت ویترین یک‌دوچرخه فروشی جا مانده بود برعکس تمام دوستانم هیچ علاقه ای به دوچرخه سواری نداشتم ولی آن دوچرخه...

ادامه نوشته »

داستانک: مدیر بالن سوار و مهندس

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا...

ادامه نوشته »

حکایت عیب های قیمتی

حکایت عیب های قیمتی روزي پادشاهي به اطرافيانش گفت كه اگر از كسي عيب و ايرادي ببيند، آن شخص بايد يك درهم تاوان بدهد. يكي از شحنه ها (نگهبان) مردي را عريان ديد و گفت: بايد به دستور پادشاه...

ادامه نوشته »

حکایت بخشندگی حاتم طایی

حاتم طایی

حکایت بخشندگی حاتم طایی, از حاتم طایی پرسیدند: بخشنده تر از خود دیده ای؟ گفت: آری مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود، یکی را شب برایم ذبح کرد. از طعم جگرش تعریف کردم، صبح فردا جگر...

ادامه نوشته »

حکایت: فرعون و شیطان

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت ...

ادامه نوشته »