داستان های کوتاه

داستان آموزنده,داستان های آموزنده,داستان های کوتاه,حکایات آموزنده,حکایت های زیبا,حکایت های جالب,حکایت های تاریخی,حکایت مذهبی,حکایت های قشنگ,حکایت عبرت انگیز

داستان کوتاه یک روز قشنگ

حسن با ناراحتي در كوچه ايستاده بود و به دمپايي كهنه اش نگاه مي كرد. او علاقه ي زيادي به فوتبال در زمين خاكي محله شان داشت ولي نمي توانست از اين لذت برخوردار باشد، چرا كه پدرش پولي براي خريد يك جفت كفش ورزشي نداشت. بعضي مواقع كه پابرهنه فوتبال بازي مي كرد، با پاي زخمي به خانه مي آمد، حتي گاهي هم مي شد كه دوستانش به دليل نداشتن كفش مناسب با او بازي نمي كردند.

ادامه نوشته »