داستان های کوتاه

داستان آموزنده,داستان های آموزنده,داستان های کوتاه,حکایات آموزنده,حکایت های زیبا,حکایت های جالب,حکایت های تاریخی,حکایت مذهبی,حکایت های قشنگ,حکایت عبرت انگیز

حکایت: حج رفتن عبدالجبار

آورده اند که روزی یکی از بزرگان به سفر حج می رفت نامش عبدالجبار بود . هزار دینار طلا در کمر داشت ... چون به کوفه رسید قافله دو سه روزی از حرکت باز ایستاد .عبدالجبار برای...

ادامه نوشته »

حکایت خر باهوش و گرگ نعلبند

حکایت خر باهوش و گرگ نعلبند

یک روز یک مرد روستایی یک کوله بار روی خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود. خر پیر و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پای خر به سوراخی رفت و به زمین...

ادامه نوشته »

داستان کتک زدن همسر

کتک زدن همسر

روزی به همسرم گفتم که برای شب مهمان دارم و باید تا شب که از سر کارم برمی گردم همه چیز را آماده و مرتب کرده باشی و غذا درست کرده باشی شرمنده مهمانها ..

ادامه نوشته »

حکایت تاجر و پسر بچه

روزی از روزها تاجری در یکی از روستاها، مقدار زیادی محصول کشاورزی که چند گونی گندم و جو بود خرید و می‌خواست آنها را با ماشینش شهر ببرد و به انبار انتقال...

ادامه نوشته »